۳

تصوف / نقدعرفان

روش باطل اهل عرفان درتلقین خودخدابینی،وشهودوحدت وجود

خرداد ۷, ۱۳۹۰ در ۶:۰۳ ق.ظ توسط

اساس سیر و سلوک عرفانی بر این است که ابتدا به نحو نظری، و بعد  از طریق اعمال و تلقیینات خاص، به سالک القا می‌کنند که تمام وجود تو و علم و قدرت و افعال و اعمالی که در تو هست جز وجود و علم و قدرت و فعل خداوند نیست، و اساسا تو و خدا یک چیز می‌باشید نه دو چیز! و در حقیقت تو خود خدا می‌باشی نه مخلوق و بنده او. و برای رسیدن به این مطالب باید تحت نظر استاد فن، و با کنار گذاشتن عقل و برهان، آن قدر به خود تلقین کنی، و بر خود فشار بیاوری که این مطالب برای تو مشهود و ملموس شود.
آقای سید محمد حسین حسینی طهرانی در ضمن بیان تقریرات درس آقای سید محمد حسین طباطبایی مطالبی را می‌نگارند که چکیده آن این است:
رویّه استاد آقای قاضی، طبق رویه استاد بزرگ آخوند ملا حسین قلی طریق معرفت نفس بوده است… در وهله اول توجه به نفس را دستور می‌داده‌اند بدین طریق که سالک برای نفی خواطر مقدار نیم ساعت یا بیشتر را در هر شبانه روز معین نموده، و در آن وقت توجه به نفس خود بنماید، تا کم کم تقویت شده به وطن مقصود برسد، که حتی در حین تلاوت قرآن بر او منکشف شود که قاری قرآن خداست جل جلاله.
در این مسیر کم کم سالک متوجه می‌شود که کثرات این جهان از یک چشمه سیراب می‌شوند و هر موجودی به اندازه خود، از وجودِ مطلق و بدون قید و شرطِ فیاضِ مطلق را اخذ می‌کند. و سالک در اثر مراقبه تام و اهتمام شدید و توجه به نفس به چهار عالَم می‌رسد:
اول: توحید افعال که بیابد هر فعلی که دارد مستند به نفس او، و نفس او قائم به ذات حق است. پس تمام افعال در جهان خارج استناد به ذات مقدس او دارد و می‌فهمد که فعل از او سر نمی‌زند بلکه از خداست.
دوم: توحید صفات که سالک در آن حقیقت سمع و بصر و قدرت و حیات که در موجودات خارجیّه مشاهده می‌کند همه را مستند به خدای تعالی می‌یابد، و همه انحصاراً اختصاص به ذات حق سبحانه و تعالی دارد.
سوم: توحید در اسماء که سالک در آن عالِمیّت و قادریّت و سمیعیّت خود را همه در خدا می‌داند و بس، و به طور کلی می‌یابد که در تمام عوالم قادر و عالِم و سمیع و بصیر و حی یکی است و بس، و آن خداوند جل جلاله است. و هر موجودی به قدر سعه وجودی خود او را نشان می‌دهد.
چهارم: توحید در ذات است که سالک می‌فهمد آن ذاتی که تمام افعال و صفات و اسماء بدان مستند است، آن ذات واحد است. و در این مرحله سالک جز خدا را نخواهد شناخت، بلکه خدا خود را می‌شناسد و بس،  و ذات، ذات مقدس حضرت خداوند است. و سالک در هر مرحله‌ای مقداری از اثر وجودی خود را از دست می‌دهد، تا بالاخره اصل وجود و هستی خود را گم می‌کند، که از آن به عنقاء و سیمرغ و عالَم عمی و کنز مخفی و غیب الغیوب و ذات ما لا اسم له و لا رسم له تعبیر می‌کنند.۱
نیز عرفا می‌گویند:
سبحان من أظهر الاشیاء وهو عینها.۲
منزه آنکه اشیا را ظاهر کرد، و خود عین آن‏ها است.
إن الحق المنزه هو الخلق المشبه.۳
همانا خداوندِ منزه، همان خلق دارای همانند است!
إنّه علی صوره خلقه، بل هو عین هویّته وحقیقته.۴
او به صورت خلق خود می‏باشد، بلکه عین هویت و حقیقت خلق خود است.
(فاذا شهدْناه شهدْنا نفوسَنا) لان ذواتنا عین ذاته، لا مغایره بینهما إلا بالتعیّن والاطلاق… و(إذا شهدَنا) أی الحقّ (شهِدَ نفسَه) أی ذاته الّتی تعیّنت وظهرت فی صورتنا.۵
هنگامی که ما خداوند را شهود می‏کنیم خودمان را شهود کرده‏ایم، زیرا ذات ما عین ذات اوست، هیچ مغایرتی بین آن دو وجود ندارد جز اینکه ما به این صورت در آمده‌ایم و او بدون صورت است…؛ و هنگامی که او ما را شهود می‏کند، ذات خودش را ـ که تعیّن یافته و به صورت ما درآمده و ظهور کرده است ـ مشاهده می‏کند.
إن العارف من یری الحق فی کل شیء بل یراه عین کل شیء.۶
عارف کسی است که حق را در همه چیز ببیند؛ بلکه عارف او را عین هر چیز می‏بیند.
والعارف المکمّل من رأی کلّ معبود مجلی للحقّ یعبد فیه، ولذلک سمّوه کلّهم إلها مع اسمه الخاصّ بحجر أو شجر أو حیوان أو إنسان أو کوکب أو ملک.۷
عارف کامل آن است که هر معبودی را نموداری بداند که حق در آن پرستیده می‏شود، و به همین جهت است که همه ایشان آن را “اله” نامیده‏اند، گرچه نام آن یا سنگ است و یا درخت، و یا حیوان است و یا انسان، و یا ستاره است و یا فرشته.
آنان که طـلـب‏کار خدایــید خـــدایید‌    بیـرون ز شما نیست شمـایـید شمایید‌
ذاتید و صفاتید و گهی عرش و گهی فرش‌    در عین بقایید و منزه زفنایید۸‌

در این جا تذکر این نکته ضروری است که اشتباه بزرگی که بسیاری بدان گرفتار شده‌اند این است که خیال می‌کنند عرفا حقیقت ذات خود را جدایِ از حقیقت ذات خدا می‌دانند، و مخلوقیّت خود و جدائی حقیقی بین وجود خود و خدا را منکر نیستند؛ امّا حقیقت این است که این نظری بسیار سطحی بوده و از عدم توجه به مبانی عرفا، و بلکه تصریحات آن‌ها در این باره سرچشمه می‌گیرد، چه این که آن‌ها بارها و بارها تصریح کرده‌اند که هستی منحصر به فرد، و خلاصه در ذات خداست، و تصور هر گونه موجودیتی برای غیر او جز وهم و خیال و جهل و شرک نیست، ایشان به پندار خود هر چیزی را صورتی و جلوه‌ای و موجی و رشحه‌ای و جزئی، از وجود خدا دانسته اند، و به صراحت این مطلب را که خداوند موجودات را از عدم و نیستی (خلق لامن شیء) به وجود آورده، انکار می‌کنند. و نهایت سیر و هدف نهایی اهل عرفان از همه ریاضات و زحمات نیز، تلقین همین معنا به سالک است که خود را پرتو و جلوه و جزئی از ذات خدا، و موجی از وجود او بداند و بس.

پی نوشتها
۱٫ سید محمد حسین حسینی طهرانی؛ رساله لب اللباب، ۱۵۴ ـ ۱۵۸ .
۲٫ “فتوحات” ابن‏عربی ۲ / ۴۵۹٫
۳٫ وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، حسن زاده، حسن ۷۶, به نقل از ابن عربی.
۴٫ ابن عربى، فصوص الحکم، الفص الشعیبیّ: ۲۸۶٫
۵٫ شرح فصوص الحکم، ۳۸۹٫
۶٫ “فصوص الحکم” ابن‏عربی ۱۹۲، الزهرا، چاپ اول، سال ۱۳۶۶٫
۷٫ ابن‏ عربى: فصوص الحکم، انتشارات الزهرا، چاپ اول، ۱۳۶۶، ۱۹۵٫
۸٫ مولوی.

موافقم(۰)مخالفم(۰)

برچسب‌ها, , , , ,

+

۳ دیدگاه

  1. سید

    on مهر ۱۴, ۱۳۹۰ - پاسخ دادن

    سلام.

    اینکه خدا چیزی را از چیزی به وجود نمی اورد در جعل تالیفی است ولی حضرت حق به جعل بسیط ایجاد می کند،پس خدا به جعل تالیفی خلق نمی کند ،چون چنین جعلی لازمه اش وجود چیزی است که ابتدا باشد و انرا چیز دیگری کنیم مثل همه این تغییرات در جهان و لی در جعل بسیط جعل عین ایجاد است نه اینکه چیزی را چیزی کنیم بلکه حضرت حق تراوش وجود می کند ،در جعل بسیط معطی الیه و عمل اعطا و خود اعطا یک چیز بیش نیست ،نه مانند دادن گل به شخص که گل یک چیز و شخص یک چیز و عمل اعطا یک چیز باشد ....

    خداوند از چیزی خلق نمی کند،بلکه هر چیزی نزول یافته مرتبه علمی ان است که کمالش همان در ذات است،چون علم حق عین ذات اوست و وجود علمی شئ ،در علم حق عین وجود کمال ان در ذات است...

    همه اشیا کمالاتی هستند،که منشا از کمالی مطلق را نشان می دهند،و اشاره به مشارالیه با احتساب مغایرت و تباین ذاتی غیر ممکن است ،به عبارتی شناخت بین چند چیز از ان لحاظ که بین انها تباین ذاتی باشد غیر ممکن است نتیجتا چون از طریق اشیا می توان به شناخت حق نائل گشت پس اینها وجه خدایند چون ظهور از اسما حق دارند،و این اسما هستند که راه شناخت حق را باز می کنند وگرنه ذات بماهو ذات به هیچ حیثی قابل شناخت نیست،.........پس اینکه اشیا صورت حق هستند و باعث شناخت او می گردند این نتیجه می شود که تباین با حق ندارند و لا من شئ بودن اشیا یعنی همان ترواوش کمالات حق است وگرنه امکان نداشت شناخت حاصل گردد....

    موافقم(۱)مخالفم(۰)

    [پاسخ]

    admin پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۰ ۲:۳۲ ق.ظ:

    مادقیقا باهمین بیام ومبنا مخالفیم حالا شما صدوررا تراوش معنا کردیدهیچ چیزی از حدا وند تراوش ندارد ومرتبه وجودی هم برای خدا نیست امام جواد علیه السلام می فرمایند ان ماسوی الله متجزی همانا هرچیزی غیر ازخدا متجزی ودارای اجزاءاست اگر میخواهی بالاترین درجه معرفت به خداوند راداشته باشید حضرت علی ع درنج البلاغه فرمودند:
    امام علی (ع) در فرازی از خطبه اول نهج البلاغه مى فرماید: « کمال معرفت و شناخت خداوند تصدیق به ذات پاک اوست» (وَ کَمالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصدیقُ بِه)
    همین که تصدیق کنید خدایی دارید جزء،کل،زمان ومکان وطول وعرض عمق شکل ندارد وازاو چیزی صادر یا همان تولد نمی یابد کمال معرفت خداست که متاسفانه انحراف در همین مبانی پیش آمده به جایی میرسن می گوین عقل اول از خدا صادرشده بعد از عقل اولفلک اول وعقل دوم تا عقل دهم وفلک نهم واز عقل دهم عالم صادر شده وقائده مادیون الواحد لایصدر عنه الاالواحد را برای اثبات مدعا گفته اند که همه این مباحث در این سایت موجود می باشد

    موافقم(۰)مخالفم(۱)

    [پاسخ]

  2. mmm

    on اردیبهشت ۱۳, ۱۳۹۱ - پاسخ دادن

    مگر مییشود خدا در ذاتش چیزی رافاقد باشد وبعد آن را بیافریند اگر چنین باشد ذات حق ناقص خواهد بود پس همه چیز از علم ذاتی حق سر چشمه میگیرد وخدا آنها را از علم خود ظاهر می گرداند,واین مبنای عارفان کاملاعقلانی است

    موافقم(۱)مخالفم(۰)

    [پاسخ]

پاسخ دهید

به دلیل ارسال اسپم های فراوان ابتدا این معادله ساده راحل کرده وبعدنظرخودراراسال کنید.باتشکر * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.