۲

تصوف / نقدعرفان / نقدفلسفه

نقدی کوتاه بر حافظ (قسمت اول)

شهریور ۱۳, ۱۳۹۶ در ۵:۳۸ ق.ظ توسط

یکی از شعرای نامی و صاحب شهرت «حافظ» می باشد، او را لسان الغیب و حافظ قرآن گویند،این شخصیت در ایران تبدیل به یک بت مقدسی شده است و در مراکز علمی، اعم از حوزه و دانشگاه و مدارس،این بت را بزرگتر و مقدس تر نمودند،اما با بررسی اشعار وی ،اثبات می کنیم که لسان الغیب برای حافظ تعبیری بیجا و سخیف میباشد،و حافظ قرآن بودنش نیز جای تأمل دارد.

حافظ در دیوانش، عقایدش را به روشنی و وضوح بیان کرده است،هم مذهبش را،هم گرایش فقهی اش را،او خود را صوفی خراباتی معرفی میکند،صوفی خراباتی با صوفی خانقاهی متفاوت است،صوفی خراباتی با حفظ ظواهر و‌ عدم بروز واضح عقاید،خود را از تیر انتقاد نقادان حفظ میکند،اما همان مسلک صوفیان طریقت را دارد.اما ایرادات ما به حافظ:

۱- حافظ نیز چون دیگر
صوفیان،عقیده صلح کل دارد و هیچ مذهب‌ و فرقه ای را مذمت نمی کند:

«جنگ‌ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ، چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»

قطعا اگر عذری بود برای اختلاف مذاهب و اینکه هرکس هر مذهبی بخواهد اختیار کند،پس قرآن و‌ روایات بیهوده بر صراط مستقیم تاکید کرده اند،پس ولایت و برائت چه می شود، پس دیگر بهشت و جهنم و عذاب و رحمت برای چیست،پس چرا در نماز باید بگوییم«اهدنا الصراط المستقیم»

۲- بالاتفاق همه او را صوفى خراباتى مى دانند، چنانچه خودش هم در غزلهایش تصریح بتصوفش مى نماید، بعلاوه آنکه غزلهایش را همه بر مسلک و مبناى تصوف سروده، اما آنکه در تصوفش بمرتبه ارشاد رسیده باشد، کسى متعرض نشده و هیچکس او را در عداد مرشدین ذکر نکرده و هیچکس هم خرقه خود را به او منتهى نکرده، اما در علوم، نام او را در اُدبا و شعراء ذکر کرده اند، ولى در زمره علماء ذکر نکرده اند و در علم قرائت قرآن نیز او را یاد کرده اند و گویند از این جهت او را حافظ گفته اند که حافظ قرآن بوده چنانچه خودش گفته:

عشقت رسد بفریاد گر خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانى با چارده روایت.

متقدمین او را از مخالفین شیعه، ذکر کرده اند و متاخرین در وى اختلاف کرده اند، تا متصوفه امروز، که خود را شیعه مى دانند او را هم از خود مى دانند، و از همه عجیب تر اینست که اگر بگوئى چگونه شیعه بوده که اسم ائمه را هیچ در اشعارش نبرده با آنکه آنهمه نام شاه شجاع، شاه منصور، شاه یحیى، و وزیران و غیر هم و پیر مغان و غیر او از پیران را برده، مى گویند تقیه مى کرده، اگر بگوئى چرا تقیه مى کرده مى گویند چون در دیاری بوده که اهل آن بلد مخالف شیعه بوده اند، حال ملاحظه کن این جماعت را اگر این حرف را فهمیده میزنند ببین تا چه اندازه دغل بازی مى کنند و اگر نفهمیده میگویند، حد نفهمى ایشان را ببین که تا چه اندازه است، زیرا که از ایشان سؤال مى شود، اینکه مى گوئید تقیه مى کرده بر وجه یقین مى گوئید یا بر وجه احتمال، اگر بر وجه یقین ادعا مى کنید مدرک چیست❓زیرا صرف ذکر نکردن ائمه و اعتراف نکردن، که موجب یقین به تقیه نمیشود، بلکه مظنه عدم اعتقاد به تشیع، قوی تر است، یا لااقل موجب احتمال است، یعنى احتمال میرود که نام نبردن از جهت تقیه باشد و احتمال میرود که از جهت عدم اعتقاد باشد و الا پس در مورد هر عالِم مخالف شیعه نیز این را بگوئید که عدم اظهار اعتراف او از باب تقیه بوده. یقین به تشیع، از روى تصریح میشود نه از عدم تصریح، پس تشیعش را از کجا بدست آوردید!؟ و اگر بر وجه احتمال مى گوئید از باب آنکه شهرش،دیار غیر شیعى بوده است، پس احتمال غیرشیعه بودن اولى است، زیرا که اکثریت از آن طرف بوده است،چه آنکه در زمان حافظ که بعد از زمان دیالمه و سلجوقیه بوده، شیعه در هر کجا بخصوص در شیراز فراوان بوده و مذهبشان هم فاش و آشکار بوده‌. بعلاوه که دوره او بعد از مغول بوده، که شکست سیطره تقیه داده بودند و آزادى در همه جا شیوع یافت. بعلاوه بعد از سلطان خدا بنده بوده که به برکت علامه حلى و شیعه شدن سلطان خدابنده، تشیع در ایران فاش و علنى بلکه برمخالفین شیعه،غالب شد.

البدعه و‌ التَحَرف، فصل رضوان اکبر

حافظ چگونه از مخالفین خود در طریقت، تقیه نمى کرد، که کتابش پر از ذم صوفیه خانقاهى است که بر خلاف صوفیه خراباتى هستند، تا حدی که مى گوید:

(کجا است صوفى دجال فعال ملحد شکل) و از واعظ و فقیه و زاهد تقیه نمى کرد، اگرچه مرادش همان واعظ و فقیه و زاهد خانقاهى است، ولى بطور عموم میگفت که شامل همه میشود:«واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند، چون بخلوت میروند آن کار دیگر میکنند» یا: (گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نرود، تا ریا ورزد و سالوس و مسلمان نشود یا: [ اگر فقیه نصیحت کند کمه عشق مباز، پیاله بدهش گو دماغ را ترکن] یا: (اگر این شراب خامست اگر آن فقیه پخته، هزار بار بهتر ز هزار پخته خامى) یا: «بیا که رونق این کارخانه کم نشود، بزهد همچو توئى و بفسق همچو منى»

چگونه از اینهمه و از این گفتار که هر یک براى تکفیر فضلا از تفسیق کافیست، تقیه نمینمود؟! فقط از ذکر کردن نام ائمه و یک قصیده تام بنام ایشان گفتن تقیه میکرد؟! با آنکه معلوم نیست که شهر شیراز در آنوقت به این اندازه تقیه سخت بوده که حتى یک قصیده یا یک غزل هم جرأت نمى کرده بگوید! با آنکه پانصد و اندی غزل و قصیده در مدح شاهان و وزیران و پیران و مذمت از واعظان و فقیهان و زاهدان و مفتیان گفته، بعلاوه ترغیب و تحریصش بر باده نوشى و خلافهاى شرع دیگر، ایکاش بجاى این تقیه اندکى از خدا تقیه میکرد و اینهمه بدگوئى از طریقه شرع نمیکرد، یا لااقل از خدا تقیه میکرد اینهمه تملق از شاهان و وزیران و پیرانِ تصوف نمیکرد و اینهمه مدحهاى ناشایسته و غلوهاى بیجا نسبت به جبابره و ظَلَمه نمیکرد، این بود خلاصه آنچه مورخین درباره حافظ گفته اند، با قطع نظر از نظریات متأخرین و اِعمال نظرهاى ایشان که مبتنى است با فواهیهات و کرامات مجعوله و استنباط از اشعارش.

۳-حافظ ادعای حفظ قرآن داشته و این را فضیلت او می دانند، اما تنها حفظ قرآن مایه کرامت و نشانه سعادت نیست، گذشته از کورانى که حافظ قرآنند، اهل مذاهب باطله نیز حافظ قرآنند، اهل نهروان نیز حافظ قرآن بودند، مخالفین شیعه هم در حفظ قرآن اهتمام عظیم دارند. بعلاوه آنکه در بیتی می گوید:

حافظم در مجلسى دُردى کشم در محفلى،
بنگر این شوخى که چون با خلق صنعت میکنم

خود گفته بنگر چگونه با خلق شوخى و صنعت می کنم، در مجلسى حافظم و در محفلى دردى کشم، پس خود تصریح بنفاق خود می کند و اما بزرگى هاى دیگر غیر جهت حفظ قرآن، پس هیچ چیز را نمیشود بگفته هاى خودش ثابت نمود، زیرا که درباره شخص مشکوک و متهم بلکه مطلق مدعى، آن ادعاها از او حجت است که بر ضرر او باشد، از باب اقرار و اعتراف که (اقرار العقلا على انفسهم جایز) نه آن ادعاها که بنفع او باشد. پس ادعاهاى او که نشانه لاف از بزرگى و بلندپروازى و غُلو در خود است از اعتبار ساقط است. بعلاوه آنکه او به اعتراف خود صوفى خراباتى بوده که بدتر از صوفى خانقاهى است، صوفیان خانقاهى که سابقه آنها پیش از پیدایش خراباتى است، و صوفیان اصل از آنها برائت میکنند (ویل لمن کفره نمرود). چون اعتراف بصوفیت خود نموده و صوفیت مطلقا بشیعه و مخالف کارى ندارد، «مذهب عارف ز مذهبها جداست»،خصوصا صوفی خراباتی. دیگر میخواهى بگو شیعه است و می خواهى بگو نیست، در نظر ما مساویست (چونکه صد آمد نودهم پیش ما است)، صوفى که گفتى کافیست در فساد و بطلانش، شیعه و غیر شیعه بودنش مهم نیست، مانند اینست که درباره یک نفر که از دین برگشته باشد و مرتد شده باشد نزاع کنى: که شیعه بوده یا نبوده، چون مرتد شیعه با مرتد غیر شیعه یکى است مرتد، مرتد است هرچه باشد (الکفر مله واحده)‌.

۴-حرفه حافظ شاعرى بوده، یکى از حرفه‌ها در سابق الایام حرفه شاعرى بود که براى سلاطین و وزرا و اُمَراء شعر می گفتند، و هدایاى مهم و مبلغ هاى گزاف در می یافتند،َ شعراء در آن زمان مانند روزنامه نویس هاى فعلى بودند در آن زمان، چون مطبعه نبود، بوسیله شعر شعراء از خود تبلیغات مینمودند، هر سلطانى شُعراى مخصوصى داشت، حافظ هم از شعراى دربارى بوده و اثبات این مطلب از اشعارش در محلش می آید. کسانیکه مطلع از تاریخند میدانند که شعراى سابق، یعنى هر کس که فن خود را فن شاعرى نموده بوده و ارتزاق از شعر میکرده (نه هر کس شعر میگفت یا میتوانست شعر بگوید) همه لاابالى بودند و چندان سر و کارى بدین نداشتند که مذهبشان چه بوده، خاصه شُعراى دربارى آن وقت، اگر باور ندارید بمعجم الادباء و تواریخ دیگر مراجعه کنید در احوال شعراء، از همان اول گرفته تا به آخر یک نفر نخواهید یافت که اهل ورع باشد، خود حافظ را نیز ملاحظه کنید که براى شاه منصور چه شعرها گفته و چه بلند پروازیها کرده و باز براى امیر تیمور که شاه منصور را کشت نیز چه شعرها گفته و بلندپروازى‌ها کرده است.

۵- آیا حافظ در قصیده اول کتاب، چند بیت اورده که اظهار تشیع کرده:

نوشته بر در فردوس کتابان قضا
نبى رسول و ولیعهد حیدر کرار

بعد گوید:
على صفى على صافى على«صوفى»
على وفى و على وافى و على کرار

بعد گوید:
على ز بعد محمّد که هست به است
اگر تو مؤمن پاکى بکن بر این اقرار

بعد گوید:
نیست دین هدى را بقول پاک رسول
امام غیر على بعد احمد مختار
ز بعد او حسن است و حسین و عترت او
مجوى جهل بر این کار مؤمن دیندار
بجهل بنده ز پیش آنچنان عمى بودم
که کس مباد چنان کامدم در اول بار
سپاس و منت و عزت خداى را که
نمود ره نجاتُ شدم از حیات برخوردار
بسال هفتصد و هتفاد بد که در شیراز
تمام گشت بیک روز جمع این اشعار
به دشمنان منشین حافظا تولى کن
نجات خویش طلب کن بجان هشتُ چهار
حرامزاده بد فعل و شوم و بى بنیاد
بمدح شاه جهان کى کجا کند اقرار
متابعت بمنافق چه میکنى بگذر
ز یاد گفتن نامش هزار استغفار

چون بر حسب نظم و ترتیب، ذکر این قصیده در اول کتاب واقع شده، بسا جاى اغواء کردن عامى و فریب دادن است که بعامى بگویند که حافظ در اولین قصیده و در اول کتابش اظهار تشیع نموده، چنانچه دَأب همه مؤلفین و مصنفین بوده،گویند دیگر همین کافیست بر تشیع او، چه دلیلى از این بهتر می طلبید، عامى بیچاره هم ناچار است از بیسوادى یا بى اطلاعى از قبول کردن. ولى نه چنین است. زیرا که دیوان حافظ مانند کتب مؤلفه مؤلفین نیست که بر همان ترتیب خاص که دیده می شود شخص مؤلف خود ترتیب و تنسیق داده و از اول مطلب مؤلف بترتیب وارد شده و تا آخر ختم کرده باشد، بلکه دیوان حافظ عبارت است از چند قصیده و چند رباعیات و چندین غزلى که جمله اینها را در تمام دوره عمر خود گفته و اکثر آنها معلوم نیست که در چه وقت گفته، مگر آنها که درباره شاهان و وزیران و پیران و دیگران که بتخصیص نام برده و مدحشان گفته، یا تاریخ وفاتشان را نظم کرده، بنحو اجمال میتوان فهمید که در چه وقت بوده. دیوان هاى شُعَرا همه اش از این قبیل است، یعنى عبارت است از مجموعه اشعاریکه در مدت عمر خود میسرایند و بعد تنظیم میکنند. نهایت بعضی خودشان در حال حیات منظم میکنند و بعضى بعد از فوتشان دیگران تنظیم مینمایند، دیوان حافظ از آنها است که حتى تنظیمش بعهده دیگران بوده نه بعهده خودش، یعنى بعد از فوتش تنظیم شده، پس این ترتیب مربوط بحافظ نیست، بلکه نظم دهندگان اینگونه ترتیب را مستحسن شمردند که چند قصیده که طویل است در اول کتاب قرار دهند و رباعیات را در آخر و غزلها را بر ترتیب حروف تهجى براى تسهیل و سهولت بدست آوردن در وسط قرار دهند. بسا شده که غزلى را در آخر عمر مثلا گفته، چون الفی است در اول که باب الف است ذکر کرده اند و غزلى را در اول عمر گفته مثلا چون یائى است در آخر کتاب که باب یاء است ذکر کرده اند. این از ترتیب شعر، اما ….

ثانیا در همین قصیده خود گوید:

بسال هفتصد و هفتاد بُد که در شیراز
تمام گشت بیک روز جمع این اشعار

پس این قصیده در سال هفتصد و هفتاد بوده و در آنوقت از عمر حافظ چهل و چهار سال گذشته بوده، تا آنوقت شعرها و غزل هاى بسیار گفته بوده، پس اگر بترتیب گفته‌ها بود باید آنها را بر این قصیده مقدم دارند، چون دفع این توهم و مغالطه نمودیم اکنون مقتضاى نظر و قضاوت را درباره این اعتراف بگوئیم.
پس می گوئیم اول چیزى که از این ابیات بطور قطع استفاده می شود که جاى هیچ تشکیک نیست، اعتراف خود حافظ است بآنکه از اول عمرش تا سنه هفتصد و هفتاد که چهل و چهار سال از عمرش رفته بوده بر طریقه مخالفین شیعه بوده است، پس شیعه نبودن او تا مدت چهل و چهار سال مُسَلم است. تا ببینیم اظهار و اقرارش بر ائمه کافى از براى تشیعش در ما بعد هست یا نه.↩️ دوم چیزیکه استفاده میشود آنست که بطور ختم اقلا سیصد غزل از غزلهایش را بطریقه غیر شیعه گفته است. اگرچه ما مدعى هستیم که هیچ یک را بطریقه شیعه نگفته لکن مماشات میکنیم و میگوئیم لااقل سیصد غزل، زیرا که غزلهاى این کتاب پانصد و چیزى است غیر از قصاید و رباعیاتش‌. پس چون مقایسه کنیم و با دوره عمرش بسنجیم مخصوصا عهد شباب، که خودش را ابیاتش تذکر میدهد که در عهد پیریش از کار افتاده بوده، حداقل سیصد غزل سهم دوره جوانى است که چهل و چهار سال باشد. باقیش هم سهم باقى عمر و آن بیست و یک سال است چنانکه در سنه هفتصد و نَود و یک وفات یافته، نتیجه آن خواهد شد که این کتاب بر فرض که گفته ما حجت نباشد که همه او بر طریقه غیر شیعه است، باز هم از اعتبار ساقط خواهد شد و شیعه نباید توجهى به این کتاب بکند، زیرا که آن سیصد غزل مشخص و معین نیست، با باقى غزلها مخلوط است و چون وجه فرق ندارد از موارد علم اجمالى مابین حق و باطل و حرام و حلال است و راه انحلال هم براى غیر فقیه کامل مطلع تام ندارد. پس واجب الاجتناب است. پس این کلمه که بعضى براى اغوا میگویند بر فرض که شیعه نباشد ما چکار بشخصیت خودش داریم، حرفهایش که خوب است انظر الى ما قال، غلط است و عجب این است که عوام هم این کلمه را میگوید. آخر اى بیچاره عوام، تو هنوز حق را از باطل تشخیص نمیدهى، چگونه میگوئى حرفهایش خوب است

و اینکه آیا صِرف اقرارش کافى است یا نه، میگوئیم بلى صرف اقرار شخص در اسلام و تشیع کافى است، بشرط آنکه خلافش را از او نبینیم، عملیاتش را بر وفق اظهار و اعترافش ببینیم. و الا اگر یکنفر یهودى اقرار به اسلام کند و بعد ببینیم بر همان طریقه یهودیت باقیست و با یهود حشر و نشر دارد و از مسلمانان بر کنار است، قطعا خواهیم گفت این اقرارش یا مبنى بر خوف یعنى تقیه یا مبنى بر طمع و تملق بوده. اگرچه بتخصیص و تعیین یکى از این دو را ندانیم، حافظ از این قبیل است. زیرا که بعدا مشاهده میکنیم مى بینیم هیچ از طریقه خود دست بر نداشته است.

ادامه دارد….

موافقم(۱)مخالفم(۰)

برچسب‌ها, , ,

+

۲ دیدگاه

  1. محمد

    on آبان ۴, ۱۳۹۶ - پاسخ دادن

    سلام
    اگر ممکنه ادرس این شعر که نوشتید را بدید "نوشته بر در فردوس کتابان قضا نبى رسول و ولیعهد حیدر کرار ""
    من در سایت ganjoor.net که سایت معتبری سرچ کردم نتونستم این شعر را پیدا کنم .ممکنه فقط منسوب به حافظ باشه.

    موافقم(۲)مخالفم(۰)

    [پاسخ]

  2. محمد

    on آبان ۴, ۱۳۹۶ - پاسخ دادن

    این شعر "نوشته بر در فردوس کتابان قضا
    نبى رسول و ولیعهد حیدر کرار"
    از حافظ نیست
    http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/3262/15/text

    حافظ در مدح حلاج کذاب شعر گفته ولی درباه حضرت علی(ع) نه.بعد ما ایرانی ها میخوایم کاری انجام بدیم فال حافظ میگیریم.میریم سر قبرشم فاتحه می خونیم.

    موافقم(۲)مخالفم(۰)

    [پاسخ]

پاسخ دهید

به دلیل ارسال اسپم های فراوان ابتدا این معادله ساده راحل کرده وبعدنظرخودراراسال کنید.باتشکر * Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.