کد خبر: 247
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
تعداد نظرات: ۱۹ نظر
خانه » تصوف » وحدت وجود چیست ؟
به طور كلّي نظريه وحدت الوجود را در دو قسم مي توان خلاصه كرد ؛ 1- وحدت وجود وموجود(pantheism-همه خدائى- پانتيسم) با انكار كثرت كه نظريّه عرفاء و صوفيّه است كه ...

به طور کلّی نظریه وحدت الوجود را در دو قسم می توان خلاصه کرد ؛
۱- وحدت وجود وموجود(pantheism-همه خدائى- پانتیسم) با انکار کثرت که نظریّه عرفاء و صوفیّه است که طبق این نظریّه ((همه چیزها، اوست)) و فقط اوست که هستی دارد غیر او هستی و وجودى ندارد و موجودات ظهورات وسایه های  او هستند و جهان حقیقت ندارد و سایه است که شرح نظریّه افلاطون در تمثیل غار است که طبق آن افرادی را در غاری  رو به دیوار بسته اند و آنها توان آمدن بیرون از غار را ندارند سایه هایی که بر دیوار می افتد آن افراد سایه ها را حقیقت فرض می نمایند افلاطون نتیجه می گیرد جهان حقیقت ندارد بلکه سایه است نظریه مُثُل او نیز شرح این نظریه است اقبال لاهوری با توجه به این تفکّر افلاطون می گوید:
گوسفندی در لباس آدم است        حکم او بر جان صوفی محکم است
فکر افلاطون زیان را سود گفت        حکمت او بود را نابود گفت
در صورتی که از موجودات در قرآن وسنّت به عنوان  مخلوقات و آیات الهى یاد شده است این نظریّه(وحدت وجود) و نظریّه دوّم (قوس صعودى،نزولى)،هر دو با ترجمه تاسوعات فلوطین به جهان اسلام راه یافت ، همانطوری که فلوطین دو نظریّه متضادّ مذکور را در کتاب خویش آورده است ملّاصدرا نیز هردو را ذکر نموده و هردو را مىپذیرد
۲-نظریّه وحدت در عین کثرت, که قوس صعودى و نزولى فلوطین اسکندرانى را شرح مىدهد به طوریکه وجود شدیدتر نزدیکتر به حق و وجود ضعیف دورتر از حق است بنابر این اعتقاد  أشیاء در حرکت هستند و سوی تکامل پیش می روند و در قوس صعودى قرار دارند و هر موجودى می خواهد به مافوق خود تبدیل شود و در نتیجه همه چیز در تلاش رسیدن به احد هستند”
ملاّصدرا این نظر را با نظر شیخ اشراق بهم مى آمیزد که تمام عالم را نور فرض کرده و معتقد به شدّت وضعف در آن است و نور شدید تر نور الانوار است ملاّ صدرا بجای ((نور)) واژه(( وجود)) را قرار می دهد امّا بدون تعارفات شبه علمی، دو نظریّه فوق الذکر، یک حقیقت را بیان می نماید که همان همه خدائی است ، مىتوان گفت، وحدت الوجود صدرائی تلفیقی از نظریّه تکامل افلاطون و نظریّه وحدت الوجود هندوها است که توسط فلوطین اسکندرانی به مسلمین رسید ،در نظریّه تکامل همه اشیاء جهان به سوی تکامل به پیش می روند چنانکه افلاطون می گوید: ((همه چیزها متحرکند و حرکتشان یا تند است یا کند….))پس چنانکه از آغاز بحث بارها گفته ایم در باره هیچ چیز نمی توان گفت ((هست)) بلکه همه چیز همواره ((می شود))و ((شدن ))هر چیز همیشه برای چیز دیگری است”  افلاطون در ادامه می گوید((امّا نه تنها از یکایک موجودات باید بدین گونه سخن بگوئیم بلکه این روش را باید در مورد مفهوم های کلّی مانند آدمی وسگ و انواع همه جانوران نیز به کار بندیم (ثئای تتوس/۱۵۷) چنانکه دیدیم افلاطون حرکت اشیاء را به سوی(( شدن )) تبیین نمود و آنرا بر تمام موجودات تعمیم داد و این حرکت به سوی کمال یکی از بزرگترین اصول ملّا صدرا قرار گرفته است .در نظریّه حرکت انسان به سوی انسان کامل شدن پیش می رود و انسانهای کامل به قول افلاطون به خدایان می پیوندند”  و بقیّه انسانها به آنچه که مناسب حال آنان باشد تبدیل می شوند. واگر بد کردار باشند به طرف حیوان شدن به پیش می روند”  ارسطو نیز می گوید(( که انسان کامل خدا می شود )) (نیکومانوس/ص۲۴۲) بدین ترتیب ملّا صدرا وجود را به شدید و ضعیف تقسیم نمود وجودى که به خدا شدن نزدیکتر است شدیدتر و وجودیکه فاصله بیشتری دارد ضعیف تر پنداشت.در واقع شرح نظریّه تکامل افلاطون به اضافه مسئله نورسهروردى، وحدت الوجود تشکیکی نام دارد ملّا صدرا این نظریّه را به حکماء فهلویون یا پهلوی ها(زرتشتی) نسبت می دهد.

مهدی

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
محضر گردانندگان سایت ضد فلسفه و عرفان برهان
فلاسفه و عارفان اسلامی برخلاف نظر شما، ضد دین یا مشرک و کافر نیستند، بلکه معتقدند دیدگاه وحدت شخصی وجود در آیات و روایات نیز وارد شده است.
در ادامه به یک دسته از این نصوص دینی ـ تأکید میکنم تنها یک دسته از نصوص دینی ـ را خدمتتان ذکر میکنم، مستدعی است شما عزیزان این روایات را معنا فرموده، توضیح دهید.
روایات فراوانی بیان¬گر معیت حق تعالی با اشیاء و داخل بودن خداوند در همه اشیاء هستند که از آن میان می¬توان یه این موارد اشاره کرد:
۱٫ عَنِ الْحَارِثِ الْأَعْوَرِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ أَنَّهُ دَخَلَ السُّوقَ فَإِذَا هُوَ بِرَجُلٍ مُوَلِّیهِ‏ ظَهْرَهُ یَقُولُ لَا وَ الَّذِی احْتَجَبَ بِالسَّبْعِ فَضَرَبَ عَلَىٌّ ظَهْرِهِ ثُمَّ قَالَ: «مَنِ الَّذِی احْتَجَبَ بِالسَّبْعِ؟» قَالَ: اللَّهُ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ. قَالَ: «أَخْطَأْتَ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیْسَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ حِجَابٌ لِأَنَّهُ مَعَهُمْ أَیْنَمَا کَانُوا. قَالَ: مَا کَفَّارَةُ مَا قُلْتُ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ؟ قَالَ: أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ مَعَکَ حَیْثُ کُنْتَ. قَالَ: أُطْعِمُ الْمَسَاکِینَ؟ قَالَ: إِنَّمَا حَلَفْتَ بِغَیْرِ رَبِّکَ.»
۲٫ «هُوَ فِی الْأَشْیَاءِ عَلَى غَیْرِ مُمَازَجَةٍ خَارِجٌ مِنْهَا عَلَى غَیْرِ مُبَایَنَةٍ فَوْقَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لَا یُقَالُ شَیْ‏ءٌ فَوْقَهُ أَمَامَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ لَا یُقَالُ لَهُ أَمَامٌ دَاخِلٌ فِی الْأَشْیَاءِ لَا کَشَیْ‏ءٍ فِی شَیْ‏ءٍ دَاخِلٍ وَ خَارِجٌ مِنْهَا لَا کَشَیْ‏ءٍ مِنْ شَیْ‏ءٍ خَارِج‏»
۳٫ «داخلٌ فی الأشیاءِ لا کَشَیءٍ داخلٍ فی شیءٍ، و خارجٌ منَ الأشیاءِ لا کَشیءٍ خارجٍ من شَیءٍ.»
۴٫ «مع کلِّ شَیءٍ لا بمقارنۀٍ و غیرُ کلِّ شیءٍ لا بمُزایلۀٍ.»
۵٫ «لم¬یَقرُب منَ الأشیاءِ بالتِصاقٍ، و لم¬یبعُد عنها بافتراقٍ.»
امیدوارم هر چه زودتر اساتید شما که مدعی فهم آیات و روایات هستند، جواب روشن و توضیح کافی برای این دسته از روایات عرضه فرمایند که در این صورت، خوشحال خواهیم شد که بر علممان افزودید و البته دسته های دیگر آیات و روایات را طرح خواهیم کرد.
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی

[پاسخ]

admin پاسخ در تاريخ خرداد ۲۴م, ۱۳۹۰ ۹:۲۷ ق.ظ:

اهلبیت درروایات متعددبیان کرده اند بنده فقط به طورمثال یک جواب کوچک را می آورم اما روایات پر است ازاین مباحث ناب قال الباقر (ع) ان الله خلو من خلقه و حلقه خلو منه خدا خالی است از خلق و خلق هم خالی از خدا است، و این بینونت بالکینونه است نه بالعزله یعنی مباینت خداوند با مخلوق در کینونت است ذاتا و صفه نه آنکه بینونت عزلی باشد یعنی مخلوق از حیطه‏ ی قدرت و علم و احاطه او خارج باشد بلکه او قیوم است سر رشته‏ ی موجودات و کائنات در قبضه‏ ی قدرت اوست یعنی در عین علو و استعلاء محیط است بهمه‏ ی موجودات.
قال الصادق (ع) فی قوله تعالی الرحمن علی العرش استوی – استوی من کل شیی‏ء فلیس شیی‏ء اقرب الیه من شیی‏ء.یعنی احاطه از لحاظ قدرت وتسلط نه اینکه داخل دراشیاء باشد شما چرا خارج عنها رانمی بینیدواین دقیقا بیان می کند وجود اشیاء با وجود خداوندتباین دارد وهیچ سنخیتی بین آنها نیست

[پاسخ]

مهدی

بسم الله الرحمن الرحیم
نویسنده محترم امیدوارم آنچه مرفوم فرموده اید جواب نهایی اساتید شما نباشد، چرا که هیچ توضیحی درباره متن روایات مزبور نداده اید، روایت به صراحت فرموده است: داخل فی الاشیاء اما شما میفرمایید: «وجود اشیاء با وجود خداوند تباین دارد و هیج سنخیتی بین آنها نیست»! شما که فلاسفه را به کفر و تفسیر به رای متون دینی متهم میکنید، چرا به این روشنی خلاف روایت سخن میگویید؟!
اما درباره خارج بودن خداوند از اشیاء، توجه فرمایید که روایت فرموده است: خارج عن الاشیآء لا بالمباینه، یعنی خداوند از اشیاء بیرون است، اما نبه بیرون بودنی که به کلی غیر آنها شود!
قدری تأمل فرمایید! شاید شاید شاید کسانی که شما آنها را متهم به کفر و شرک میکنید، فهمشان از دین درستتر از فمم شما باشد.
یا علی

[پاسخ]

admin پاسخ در تاريخ خرداد ۲۵م, ۱۳۹۰ ۱۱:۲۴ ق.ظ:

سخن ما این است که هیچ گاه مکاتب بشری توانایی جواب دادن به مکاتب بشری را ندارند وتنها مکتب الهی می تواند شبهات بشررابدهدشبهاتی که این عزیزان وبزگواران جواب داند که شما به فکرتان می آیدهر شبهه ای را که می خواهید نام ببرید اگرهم که جواب داده باشنداز مکتب اهل بیت علیهم السلام است چون این بزرگواران دروس دینی نیز خوانده اند واین جوابها را اهل بیت علیهم السلام چندصد سال پیش که چه عرض کنم شیخ مفیدهاوعلامه حلی ها وسیدمرتضی ها به خوبی داده اندوهیچ شک وتردیدی نمی باشد که بارها خودشان هم اذعان داشته اند که مثل اوائل المقالات شیخ مفیدوبسیاری ازکتب دیگر که وقت اجازه نمی دهد که در زمینه های مختلف کاملا داده شده یعنی چه شبهه اعتقادی درزمینه های توحید ونبوت و…. واین کاملا نمایان است.سوال شما همین گونه باید باشد که آیا این جواب ها اولا توسط فلسفه ای که خوانده اندداده شده؟ثانیااین جوابها را مگر آنها اولین نفربوده اند داده اند؟ثالثاچقدردرجوابهای مثلا عقلی آنها(که عقلی نیست)اختلاف است؟درحالی که اهل بیت علیهم السلام تمام سخن آنها یکی بوده ولا ینطق عن الهوی بوده اند.

درضمن جواب شما راقبلا هم در باره حدیث گفتم این حدیث بنا براحادیث وآیات دیگر وحتی خود همین حدیث بیان می کندکه این داخل فی الاشیاء یعنی خداوند به صورت قدرت واحاطه کامل اینگونه است ودر آخر این احادیث را کاملا مطالعه کنیدک
و قال علیه‏السلام فارق الاشیاء لاعلی اختلاف الاماکن و تمکن منها لاعلی الممازجه از مجموع کلمات اهل بیت استفاده شد که بینونت تامه است بین خالق و مخلوق نه سنخیت که آقایان حکماء بعقل ناقص خودشان درست کردند.
یونس بن عبدالرحمن نوشت بامام هشتم (ع) و سؤال کرد از آدم هل کان فیه من جوهریة الرب شیی‏ء آیا از حقیقت خداوندی چیزی در آدم ابوالبشر بود امام (ع) در جواب مرقوم داشتند لیس صاحب هذا المسئله علی شیی‏ء من السنة، صاحب این مسئله بر چیزی از سنت اسلام نیست.

[پاسخ]

علی سرافرازاردکانی

خداوند عالم خالق همه موجودات است وانرا درجهت کمال هدایت فرموده است. ازطرفی بشررا برای بندگی خود خلق فرموده است.به طوری که می فرماید:بدرستی که انسان درخسران است مگر کسانی که ایمان اورده واعمال صالح انجام می دهند.دراینجا اشکار می شودکمال انسان به ایمان به خدا واعمال صالح ربط پیدا می کند.حال بایددید اعمال صالح چیست؟ قران کریم برای هرموضوعی ان را شرح وبیان فرموده است.مثلا می فرماید:حقوق مردم راکم ندهید ودرزمین سربه فساد برندارید.ومی فرماید:چیزی راکه بدان علم نداری دنبال نکن.ومی فرماید:جدال ودفعتان نیکوترین باشد.ومی فرماید:پیوسته به عدالت قیام کنید وبه انچه امرشده استقامت کنید. ومی فرماید:برای انسان جز سعی وکوشش نیست.وموارددیگر زندگی بشر که درقران کریم به صورت موضوعی وجامع بیان فرموده است که باید به ان شناخت پیدا کرد وبه ان عمل نمود.بدیهی است که کمال انسان به ایمان و میزان شناخت وعمل به دستورات خداوند متعال ربط دارد که درقران کریم بیان فرموده است.

[پاسخ]

حقیقت پرست

با عرض سلام
در جواب مهدی عزیز باید بگم:
اولا: معیت شیی با شیی دیگر ابدا به معنای داخل بودن نیست به عبارت دیگر اصلا دلالتی بر سنخیت یا عینیت نمی کند بلکه دلالت بر بینونت هم دارد.

ثانیا: اگر جنابعالی در روایات کمی دقت می کردید داخل بودن خدا به صورت مطلق نیست بلکه قید دارد و آنها عبارتند از(لا بالممازجه/لا بمقارنه/بالتصاق/ لا کشی داخل فی شیِ) واین قیود سنخیت ویا عینیت را تخطئة می کند به عبارت دیگر اشاره به مطلب دیگر دارد وان این است خداوند داخل است در اشیاء از حیث احاطه علمی نه مثل دخول جزء در کل (داخلٌ فی الأشیاءِ لا کَشَیءٍ داخلٍ فی شیءٍ، و خارجٌ منَ الأشیاءِ لا کَشیءٍ خارجٍ من شَیءٍ.) وَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عِلْما

ثالثا: شما که خوشاختانه اهل روایت هستید ایا این روایت را هم دیدید:
(الکافی۱/ ۸۲)عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خِلْوٌ مِنْ خَلْقِهِ وَ خَلْقَهُ خِلْوٌ مِنْهُ وَ کُلُّ مَا وَقَعَ عَلَیْهِ اسْمُ شَیْ‏ءٍ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَا خَلَا اللَّهَ
البته از این روایات زیاد هست فقط کافی است یک دور اصول کافی یا توحید صدوق را بخوانید.

رابعا: این روایات هیچ صراحتی در ادعای شما ندارد که بخواهید بگویید نص است.

خامسا: شما داعی عقلانیت دارید همین مطلب را عقلی اثبات کنیدو لطفا نسبت نفهمی به منتقدان فلسفه ندهید.

[پاسخ]

karim

خوب یک دفعه می نوشتید یکی بودن خالق ومخلوق

[پاسخ]

ناشناس

با سلام.

اولا بین خدا و مخلوقاتش اصلا فاصله ای نیست،حضرت امیر می فرمانید:
ولا یکون بینها وبینه فصل، ولا له علیها فضل، فیستوی الصانع والمصنوع، ویتکافأ المبتدع والبدیع..

دوما جدایی بین حق و مخلوقات جدایی صفتی و مرتبه ای است،به عبارتی مراتب دانی با همه احکام خود در مرتبه ذات ممتنع است چون مراتب قابل سرابت به هم نیستند…

سوما علم و قدرت حق عین ذاتش می باشد،در مرتبه ذات و عین فعلش می باشد در مرتبه فعل،نتیجتا خداوند هم به کمال اشیا در مرتبه ذات احاطه علمی دارد و هم به خود اشیا در مراتب خودشان،نتیجتا مخلوقات خدا چیزی جز معلوم او نیست و معلوم او همان علم اوست و این در مقام فعل است…..

[پاسخ]

مهدی مربوب

سلام علیکم.
خداوند متعال گواه است که تمام این دعواها سر مغالطه ی اشتراک لفظی است. کلمه ی وحدت و عینیت در نزد عرفا معنی دارد که بعید می دانم آقایان آن را منکر باشند. به جهت تبیین این معنی و صرفاً تقریب به ذهن دوستانه تقاضا می کنم به این تمرین یک بار تن دهید. دو مجسمه ی گلی را تصور کنید یکی به شکل درخت و یکی به شکل صندلی. با توجه به این که ما بالوجدان می یابیم که در این جا هم گل داریم و هم دو شکل متفاوت به بنده بگویید
ما در این جا چه چیزی داریم؟
آیا شکل درخت جزئی از گل است؟
آیا لایه ای نازک از جنسی غیر از گل روی گل را پوشانده و شکل درخت را تشکیل داده است.
آیا جنس این شکل از جنس گل است؟
آیا شکل و گل با یکدیگر متحد هستند یا مباین؟
باید خودتان چند دقیقه ای فکر کنید ولی حقیر پاسخ نهایی را می نویسم: آنچیزی که واقعاً این جا وجود دارد گل است و بس نوع چینش بین ذرات به گونه است که ما از همان گل چیز دیگری را بر داشت می کنیم در حقیقت بین گل و شکل نهایت وحدت و نهایت بینونت است وحدت دارند زیرا شکل در حقیقت همان گل است به یک نحو چینش خاص و بینونت دارند زیرا اساساً شکل از جنس گل نیست و صرفاً نوعی بروز و ظهور همان گل است.
مثال دیگری که می توان زد این است که به نظر فیزیک جدید تمام مواد عالم یک چیز بیشتر نیستند انرژی یا رشته های مرتعش که در اثر نحوه ی تراکم عناصر و اشیاء متفاوت برای ما و در دید ما امور مختلفی را به نمایش می گذارند و حال اینکه اگر بتوانیم با ابر میکروسکوپی به هر چیزی نگاه کنیم فقط انرژی و رشته هایی مرتعش می یابیم.
وحدت در اصطلاح عرفا و حکماء چیزی شبیه به همین معنی است شما پاسخ حقیر را بدهید تا من در حد توانم وحدت مد نظر آنها را تقریر کنم. خواهش مندم این بحث را رها نکنید که اگر حقیر اشتباهی کرده باشم به من گوش زد کنید و یا بتوانم رفع اشتباهی کنم.

[پاسخ]

قربان ثمر

بسمه تعالی
باسلام و احترام
ام القضایا در این بحث ، مبنی بر قاعده “علیت” است . بحث سنخیت و عدم آن، قاعده الواحد و…از متفرعات همین قاعده می باشد .
آیا بین خداو ماسوی سنخیت است (سنخیت یعنی مثلیت ، ازیک جنس بودن ،مشابهت ) البته با حفظ شدت و ضعف (تشکیک در مراتب وجود نزد فلاسفه و ذو مظاهر بودن نزد عرفا)
فلاسفه می گویند: بله و دلیشان عمومیت قاعده و تایید آن را از آیاتی چون هم “هومعکم “و “هو الاول و الاخر “و از روایات مانند من عرف نفسه و … می دانند .

مفخالفین که عمدتا متکلمین و فقهاءشیعه اند دلیلشان عدم عمومیت قاعده و بطلان سنخیت (تشابه)است که مستند ایشان آیاتی چون “لیس کمثله شیء” و “لایحیطون به علما “و… و ازروایات که از حیث کثرت و تواتر معنوی انصافا فوق احصاست .

اما تحقیق امر :
اگر نقطه عزیمت را عقل قرار دهیم نظر فلاسفه بخصوص قائلین به سنخیت و تشکیک در وجود دچار تناقض صریح و غیر قابل انکار “وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت “می شود چراکه یک وجود نمی تواند در عین اینکه واحد بحت و صرف ولایتجزاء بالحقیقه (نه بالعنایه و المجاز) باشد کثیر ، ذو مراتب و ذو مدارج به شدت و ضعف و زیاده و نقصان باشد بالحقیقه (نه بالمجاز و العنایه )
انسان خیلی متعجب می شود که برای اثبات یا مثلا فهم چنین امری مثال دریا و حباب ، نور و شعاع هایش را آورده اند (چراکه یکی بالمجاز است در واقع وحدت نور و یا دریا بالمجاز است تعداد بسیار زیاد اتم ها و فتون هاو قطرات )
در همین خصوص خود صدرا فهم و اثبات این امر را عقلی نمی داند بلکه مستند به شهود و کشف می کند که البته خیلی عجیب است که متفکری عقلی اساس مکتب خویش را کشفی قرار دهد (واعلم ان کونه عقلا بسیطا هو کل الاشیاءامر حق لطیف غامض … اذ تحصیل مثله لایمکن الا بقوه المکاشفه … اسفار ۹جلدی ج ۶ ص ۲۳۹ الموقف الثالث ،فصل ۹)
خود ماتن می گوید با عقل قابل اثبات نیست (اذ تحصیل مثله لایمکن الا بقوه المکاشفه)آنوقت شارحین و مدرسین و متعلمین طوری تقریر می کنند که گویا از ابده بدیهیات و عدم قائل به آن و یا مشکوک در آن از علم و فهم یا بهره ای ندارند یا کم بهره و از عوام اند.
اما استشهادات نقلی ایشلان :
*”هم معکم” که عمده ترین آن است . واقعا خود همین عبارت منهای مباحث خارجی دلالت بر عینیت و سنخیت دارد یا غیریت “مع”کم فرمود یا “هو ایاکم :
معیت چه اضافیه باشد چه قیومیه باشد دلالت آشکار بر دوئی و غیریت دارد نه عینیت .
*الله الصمد از مهمترین استدلالت و استشهادات ایشان است که با انظمام خبر الصمد الذی لاجوف له (صمد یعنی توپر)می شود اینکه لازمه لاجوفیت جای برای غیر نگذاردن است و این یعنی عالم همگی خداست و از خدا بیرون نیست . (قاعده بسیط الحقیقه کل الاشیاء)
واقعا لاجوف یعنی توپر . جوف یعنی شی ای که شکم دارد یعنی می خوردو می آشامد (صفت مصنوع ) و امام در مقام رد جسمیت پروردگار است (رجوع بفرمائید کافی ج ۱ تاویل الصمد و بحار ج ۳ باب توحید)علاوه بر اینکه صمد معانی زیادی دارد (کما فی الروایات)
*”هو الاول و الاخر والظاهر و الباطن “با همان استدلال
مراجعه به کتاب توحید و شرح این اسماء توسط خود شارع اندک تردیدی در نادرست بودن استشهاد ایشان به مقصود باقی نمی گذارد .
*”من عرف نفسه فقد عرف ربه “استدلال به سنخیت و نتیجتا معرفت از این طریق
با انضمام آیه “نفخت فیه من روحی ”
جواب آن در کتاب توحید صدوق از قول خود شارع آمده است (انها روح مخلوقه و بتشعیر المشاعر عرف انه لامشاعر له )در واقع استدلال شارع به این حدیث کاملا برعکس استدلال فلاسفه است ،به این صورت که وقتی خود را به نقص و نیاز و احتیاج و حد و… شناختی ، می شناسی اورا به اینکه خالق و رب تو چنین نیست (شناخت سلبی یعنی عدم سنخیت)

اما اگر نقطه عزیمت نقل باشد :
آشنا به روایات و آیات می داند اخبار مماثلت و مجانست و این همانی بین خالق و مخلوق علاوه بر اشذ و ضعف ، دارای تعارض با اخبار جدا کثیر و قوی ، عدم آن است . مضافا بر اینکه اخبار قلیل مشعر به مقصود، قابل تاویل عقلی و عقلائیه و اخبار نفی آن غیر قابل تاویل است .
واقعا آیه “لیس کمثله شیء” را می توان با آیات هو معکم ، هو الاول و الاخر تاویل کرد علاوه بر اینکه اصلا چنین آیاتی دلالت بر مثلیت و سنخیت ندارد .
همه روایات قریب المعنا (مانند کلمات امیر در نهج البلاغه )به عبارت هو معکم ، داخل فی الشیاء و… دلالت ظاهره بر غیریت دارند نه عینیت و سنخیت علاوه بر روایات کثیره عدم شباهت بین خدا و خلقش .(واقعا با کدام حجت عقلی و شرعی نص و محکم “لیس کمثله شیء” را هم عرض روایاتی چون “دخول و معیت لابممازجه و لا بمباینه و لابمزایله و… ” )
اما نحوه معیت و دخول که بچه کیفیت است خارج از ادراک بشر است چراکه شناخت آن فرع بر شناخت کیفیت وجودی خالق است و بحث از آن موجب هلاکت و گمراهی است واین اختصاص به عوام ندارد بلکه حکم همگانی است هم خود انشاء حکم “من تفکر فی الله کیف هو هلاک “و هم روایت عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ قَالَ قَالَ سُئِلَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع عَنِ التَّوْحِیدِ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ أَنَّهُ یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ أَقْوَامٌ مُتَعَمِّقُونَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ وَ الْآیَاتِ مِنْ سُورَةِ الْحَدِیدِ إِلَى قَوْلِهِ وَ هُوَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ فَمَنْ رَامَ وَرَاءَ ذَلِکَ فَقَدْ هَلَکَ (که مع الاسف این روایت را با نقل ناقص له خود تفسیر نمودند )
دلالت برآن دارد .
و در آخر مفهوم شریک نداشتن خداوند و سنخیت چگونه جمع می شود . آیا معلول هم سنخ علت در اصل وجود و صفات ، شریک با علتش نیست اگرچه بشدت و ضعف . پس چگونه عالمی که مبتنی بر شراکت و شرکت و شرک است ، همه انبیاء و شرایع آسمانی حرفشان نفی شرک و شریک و شراکت است . با الاخره همه با هم با خالقمان شریکم یا شراکتی نداریم اساسا شرک غیر از این است . حال شما بفرمائید ایشان موحداند یا مثلا خود در جایجای آثارشان اذعان به توحید و نفی شرک کرده اند . اگر این تناقض نیست پس نتاقض چیست ؟ انسان و لاانسان و وحدت و لاوحدت کثرت و لاکثرت چکونه وحدت با لاوحدت (کثرت ) قابل جمع است . چگونه شرکت و لاشرکت قابل جمع است ؟
پس تقریر سنخیت و علیت و تشکیک در وجود همگی بر شراکت دانی با عالی است و این همان شرک است .
در نهایت توحید یعنی هیچ سنخیتی بین خالق و مخلوقش نیست و این با احاطه و اشراف پروردگار مخالفتی ندارد اما چگونه است ؟بحث در کیفیتی است که ممنوع و غیر قابل وصول است .

در پایان از حوصل جنابعالی تشکر می کنم .

[پاسخ]

قربان ثمر

بسمه تعالی
باعرض پوزش از خوانندگان محترم در خصوص اغلاط املائی و نگارشی در متن (سوادمون نم کشیده )

[پاسخ]

حسین

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد واله الطاهرین والعن الدائم علی اعدائهم اجمعین اما بعد تفکر وتعمق خالی الذهنی به آیات وروایات معصومین علیهم افضل الصلوه والسلام مطلب را روشن میکندواقعا داخل فی الاشیاولی لا بالممازجه بودن وخارج عن الااسیا ولی لابالمزایله بودن روشن نیست که قائل به عینیت خالق ومخلوق بشوید مگر اینکه قبلا مغز راپرکرده باشید از وحدت شخصیه ودل رااز محبت صوفیه گرام اومثل اشیا داخل نیست مثل اشیا خارج نیست بابا یعنی این دخول وخروجی که شما میفهمید که منشا فهم شمادرک اشیا خارجی است درطول زمان خداوند تبارک وتعالی این دخول وخروج برایش معنا نداردمگر میشود چیزی هم داخل باشد هم خارج واز طرفی باچیزی که دخول وخروج دراو به این معنا راه دارد متحد وعین هم مگر میشود چیزی داخل خودش وخارج از عین خودش باشد این عقلکم. من همیشه گفته ام فلاسفه اکثرشان انسانهای متوسط الهوشیند وچونکه این مسائل فلسفی مقداری ازفهم عرف بالاتر است بعد ازفهم انها ذوق زده میشوند وگمان میکنند خودشان حل کردهاند وچه متفکری هستند درحالی که انسانهای باهوش واقعا میفهمند که بازی با کلمات فلسفه یعنی بازی با اتش ابدی وحبط اعمال چراکه انحراف درفلسفه انحراف درتوحید است وان الله لایغفر ان یشرک به وهیچ عذری هم ندارند باوجود روایات منع از اخذ ازغیر معصوم ومنع از تفکر ازاد من نمیدانم فلاسفه باچه جراتی این کلمه رابرزبان جاری میکنند که فلسفه تفکرازادوبیرون ازدین درمورد خداوند {تبارک وتعالی} است برخلاف کلام . باوجود وحی وعصمت ائمه اطهار چه مشکلی در بیان امام صادق علیه افضل الصلوه والسلام است که شما میخواهی برون دینی فکر کنی اگر کمراه شدی که قطعی است بدلیل ختلاف در مساله وحدت وجود که حاق مساله توحید است چه عذری هست برای شما العقل ماعبد به الرحمن واکتسب به الجنان اللهم عجل لولیک الفرج والنصر

[پاسخ]

حسین

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد واله الطیبین الطاهرین ولعنت الله تعالی علی اعدائهم اجمعین لاسیما اللات والعزی وابنتیهما علیهم اللعن والعذاب الالیم والمهین والشدید…….. …اما بعد.یکی از ادله آقایان بر بی نهایت بودن وجود این است که .هروجود محدودی محدود کننده میخواهد محدود کننده یامحدود است یابی نهایت اگر بی نهایت فنعم المطلوبهم اگر محدود. باز محدود کننده میخواهدفیتسلسل اما جواب. محدودیت محدود به محدود کننده نیست هذااول الکلام بلکه حصه وجودیش همین است استفاده کردن ازقانون محدودیت برای اثبات نامحدود دور است چرا که زمانی محدود محدودیتش به حد زدن نامحدود است که اول اثبات بشود وجود نامحدود که اگر شما حصه ای رادیدید بگویید چونکه وجود نامحدود است این قطعا به نامحدود حد میخورد والا اگر یک متر مربع فقط درعالم باشد دلیل محدودیتش مقداریت ذاتش است نه اینکه عالم چونکه نامحدود است پس این به نامحدود حد خورده واز طرفی وجود نامحدود هم میخواهد اثبات شود بر قاعده محدود ونامحدود که خود منوط به این نامحدودیت عالم است خوب دقت کنید.دلیل بعدی بطلان قاعده محدودیت غیر از دلیل دور .اگر محدودیت محدود به محدود کردن محدود کننده باشد این یک شرط دارد وآن اینکه باید غیر از محدود باشد محدود کننده. یعنی حصه محدود شامل محدود کننده نباشد ووقتی به حصه محدود کننده میرسد تمام میشود تااینکه محدود کننده گی صدق پیدا کند این در تمام عناوین محدودیت معنا دارد وفقط محدودیت طولی وعرضی نیست چرا که مقومات محدود ومحدودکننده باید دران لحاظ شده باشد تانتیجه گیری شود لذا باید محدود درحصه محدودکننده عدم باشد تااصل استدلال به این قاعده درست باشد خواه هرنوع محدودیتی ودر هرمرتبه ونوعی باشدمثل خزعبلات تشکیک ومراتب وحصص وترشح و… وقتی چنین شد که محدود کننده غیریت دارد بامحدود تاستدلال به بی نهایت بودن تمام شود اشکال اساسی پیش میآید که چطور محدودکننده یابی نهایت است یابه بی نهایت که بیرون ازمحدود است میرسد که آن بی نهایت شامل محدود نمیشود مگر بی نهایت شامل همه چیز نیست واساس محدودیت برغیریت دوطرف نیست؟ چطور بی نهایتی است که شامل محدود نمیشود واگر شامل آن میشود چطور میگویید محدود کننده محدو.د است یک راه فرار میماند وآن اینکه بگویند بله ماهم همین را میخواهیم بگوییم که محدود ومحدودکننده روی هم بی نهایت راتشکیل میدهنداشکال این است که خوب دقت کنید دراین صورت دیگر دلیلی بر بینهایت بودن نیست اساس قول به بینهایت بودن محدودیت است ومحدودیت درصورتی رخ میدهد که غیریت داشته باشد باهم واگر علم به بی نهایت وجود ندارد {چراکه تصوری در باره آن نیست} تنها دلیل پی بردن از طریق عقل است دلیل عقل بر مبنای قاعده محدودیت زمانی درست است که غیریت داشته باشند محدود بانامحدود واگر یکی باشند آنچه محسوس است حصه محدود است چراکه علم به بی نهایت بودن این مقدار محسوس وجودندارد مقدار محسوس فقط باقانون محدودیت میتواند اثبات بی نهایت بودن این حصه را بکند که ان هم بر مبنای غیریت است که انهم دلیل بطلان نامحدود است که شامل محدود نمیشود مثلا اگر محدود بامحدودکننده یکی اند به چه دلیل اینها بی نهایتند ؟جزدلیل محدودکنندگی که آنهم منوط به غیریت حقیقی است

[پاسخ]

حسین

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد واله الطیبین الطاهرین ولعنت الله تعالی علی اعدائهم اجمعین لاسیما اللات والعزی وابنتیهما علیهم اللعن والعذاب الالیم والمهین والشدید…..اشکال بزرگ درمساله وجود است. وجود مساوی باشیئیت است از طرفی .واز طرفی وجود که همان شیئیت است قابل جعل نیست چرا که میشود تحصیل حاصل دقت کنید این ریشه انحراف وحدت وجود است اگر فهمیدید. مساله وجود تفسیر غلط شده خیلی ظریف به انحراف کشیده شدند وجود اصیل نیست بلکه اصالت است یعنی چه؟یعنی اینکه وجود اصلا قسیم ماهیت نیست چراکه ماهیت خود بوجود میاید مثلا وقتی یک مربع تقسیم شود تبدیل به دومستطیل میشود میبینید که ماهیت جدیدی بوجود میایدپس وجود اصیل نیست چرا که ماهیت هم وجود پیدا میکند ولی اصیل نیست خبر از تحقق شکل جدیدی است پس وجود چیست وجود همان اصالت داشتن است ولی اصیل نیست یعنی چه. اصیل یعنی مابازائ خارجی وعینیت خارجی اثر داشتن واثر گرفتن ومحمل ماهیات بودن. حال اگر چیزی اصیل بود میگوییم وجود دارد یعنی اصالت دارداین خبر دادن است بوسیله کلمه ومفهوم اصیل. عبارت اخرای از این لفظ ومعنا لفظ وجود است وقتی سوال میشود از یک مفهوم ذهنی که ایا مابازائ خارجی دارد یانه میپرسی هل وجد یا هل موجود یا هل مخلوق یعنی ایا پیدا شده در خارج پیدایش یعنی همان وجود که بوسیله ان سوال میشود از شیئیت یاعدم ان درخارج وپیداشدن { که همان وجود است}حاصل خلقت است وقتی گفته شد کن فعل خلقت اتفاق افتاد که کنه آن ازدائره ذهن بشر ومخلوقات خارج است حاصل آن فعل این است که شی پیدا میشودوجود پیدا میکند وجد. خلقت وجود دادن نیست وجود دادن حاصل خلقت در مقام اخبار ومفاهمه است {مطلب خیلی دشوار است درکش باید چند مدت فکر کنید تابرسید} وازآنجایی که درهرجا استعمال لفظ وجود بشودمقارن وغیرقابل انفکاک از ذات شی است واصلا شیئیت با کلمه وجود مخابره میشود گمان میشود شیئیت است حال آنکه یکی مال عالم عین است{شیئیت} یکی مال عالم ذهن مخابره مفاهمه {وجود} لذااصلا وجود داشتن یعنی شیئیت منتها در مقام مکالمه ولی درعالم عین شی موجود است وموجود یعنی ماوجد نه وجود اینجا اشکار میشود فرق وجود وموجود موجود یعنی انچه که وجود پیدا کرده وچیزی که وجود پیدا کرده غیراز نفس وجوداست وچونکه اثر مال موجود است وجود میشود همان شی در مقام اخبار از خلقت وتحقق آن یعنی آثارمال وجود نیست . ذات شی نفس تحقق نیست بلکه محقق است وتحقق داشتن یانداشتن خبر از ذات داشتن یک معنای ذهنی یا نداشتن آن است. تحقق معنایی ذهنی است که هنگامی که میخواهند خبر از شیئیت خارجی بدهند استعمال میکنند خلاصه وقتی شی خلق میشود حاصل ان این است که شی پیدا{وجود} میشودولی فعل خلق در دست ذهن نیست اگروجود وموجود متفاوتند به این دلیل که بوسیله وجود از موجود سوال میشود وآثار خارجی مال موجود است بالبداهه وازطرفی تاوجود نباشد اثری نیست برای موجود معلوم میشود که وجود همان شی است ولی درعالم خبردادن ولی دروحدت وجود وجود وموجود هردو یکی میشوندچراکه تااثر نداشته باشد موجود نیست وعدم هم اثر ندارد ومرتبه ای بین وجود وعدم نیست پس اثر هم مال وجود هم مال موجود است درحالی که سوال از وجود داشتن وجود باطل است ولی سوال ازوجود داشتن موجود درست است چراکه گاهی جواب مثبت است یعنی سوال شده واتفاقا وجود هم داشته فافهمواااااااااااللهم عجل لولیک الفرج والعن اعدائه

[پاسخ]

حسین

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد واله الطیبین الطاهرین ولعنت الله تعالی علی اعدائهم اجمعین لاسیما اللات والعزی وابنتیهما علیهم اللعن والعذاب الالیم والمهین والشدید…..اما بعد کثرت اشیادر مرتبه ذات است بدلیل اینکه هر شی شامل خود میشود وشامل دیگری به کنه ذاتش نمیشود واینکه شی اگر تقسیم شود چیزی وسط نمیماند لذا به کنه ذات تجزیه میشود واین تقسیم شوندگی به کنه ذات یعنی اینکه اجزابه تمام ذات باهم غیریت دارند وچونکه اشیا در مرتبه عین خارجی که موثر ومتاثر واقع میشود واصالت هم همین است در همین مرتبه کثرت دارد لذا کثرت میشود حقیقی لذاواحد بودن معنای وجود در تمام اشیا دلیل بر اعتباری بودن معنای وجود است چرا که وقتی کثرت شد حقیقی وحدت میشود اعتباری. واگرمعنای وجود را که در تمام اشیا صدق میکند ووحدت دارداصیل بگیریم کثرت میشود اعتباری لذا یاباید اعیان خارجی را انکار کنیم یاباید آنها راواحد حقیقی بدانیم که معنایش شمولیت حصه های اشیاباهم است که انکار کمیت اشیامقداری است چرا که کمیت یعنی عدم شمولیت حصه ای حصه ای دیگر راتامعنای مقداریت معنا پیدا کندواشیاکمی تمام ذاتشان همان مقداریتشان است بدلیل اینکه اگر یک شی تقیم به اجزائش شود دیگر چیزی نمی ماند پس وجود چیست که هم مساوق ومخبر از شیئیت خارجی است وغیر قابل انفکاک هم غیر از ذات شی متکثر جواب .وجود ازآنجاییکه درمقام اخبار از شیئیت یاعدم شیئیت خارجی است درذهن عینیت دارد با ذات شی لذا درکش مشکل است که وجود فقط یک معنا ی واحد است درمقام محاوره دقت بکنید پس ماهیت اصیل است؟ نه ماهیت حدود شی است وتا شی نباشد حدودی هم نیست لذا تابع شی است پس اصالت به چیست .اصالت الشیئیه. ودر همین مرتبه خداوند مغایرت دارد با شی یعنی به کنه ذات اوغیر از اشیا است شی بخلاف الاشیاوسر این در همین تقریر است که گذشت یعنی اشیائ مقداری به کنه ذات با غیر مقداری متفاوتند لذاست که امامان معصوم علیهم افضل الصلوه والسلام وعلی اعدائهم اللعنت والعذاب انگشت روی این حقیقت میگذارند برای فهماندن غیریت. یا اولوالالباب.

[پاسخ]

محمد هادی

لا هو الا هو.
شما مسلما در خواب هستید و وقتی مردید متوجه این آیه قرآن میشوید که : فاینما تولوا فثم وجه الله

[پاسخ]

admin پاسخ در تاريخ دی ۲۰م, ۱۳۹۱ ۸:۱۴ ق.ظ:

باسلام خدمت شما کاربرگرامی
وجه درروایات ذات خداوند نیست بلکه دین خداست واین ازجمله تاویلات فلاسفه وعرفاست
أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَخِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَبِیهِ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ النَّخَعِیِّ عَنْ خَیْثَمَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ قَالَ دِینَه‏

التوحید (للصدوق) / / ۱۵۱ / ۱۲

[پاسخ]

وثوق

واقعا روشن شدم ممنون هیچ جا مفهوم واقعی وحدت وجود گفته نمیشه و سانسور میکنند.اجرکم عند اللهو

[پاسخ]

ناشناس

خداهدایتت کند واگر قابل هدایت نیستی با همون اوبنه عربی عمری لعنه الله تعالی محشورت کنه

[پاسخ]

نظرات شما


3 × = 3

آخرین مطالب
رادیواینترنی برهان

ابزار