کد خبر: 1361
تاریخ انتشار: ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
تعداد نظرات: ۳۶ نظر
خانه » تصوف » آیااستفاده از واژه امیرالمومنین برای دومی درمثنوی مصداق آخرتابع نمی باشد؟!
کتاب مثنوی که نوشته محمد بلخی است وما تنها یک مولاداریم وآن هم امیرالمونین علی علیه السلام می باشدونویسنده مثنوی را هیچگاه بااین لفظ خطاب نمی کنیم وبه اومی گوییم ...

کتاب مثنوی که نوشته محمد بلخی است وما تنها یک مولاداریم وآن هم امیرالمونین علی علیه السلام می باشدونویسنده مثنوی را هیچگاه بااین لفظ خطاب نمی کنیم وبه اومی گوییم محمد بلخی رومی یا هر اسمی که عزیزان پیشنهاد کنند که از این پس به نویسنده کتاب مثنوی چه بگوییم ؟ودرخواست داریم پیشنهاد خود را قراردهیدوهمچنین مثنوی را هم معنوی نمی گوییم چون اصلا معنوی نیست ومثنوی خالی می گوییم

 دراین کتاب که بسیاری از علما آن راانحرافی می نامندکه مخالف مذهب ماست لقب امیرمونان رابرای دومی(عمربن خطاب) به کار برده است که درشماره۸  مشاهده میکنید.

http://www.borhannews.com/news/wp-content/uploads/2012/05/ami5r.jpg

هرکس که نام امیرالمونین را برخودنهد ودیگران اورا با این لقب صدا کننددرحقیقت درراستای سقیفه قدم برداشته واز جمله کسانی میشودظلم درحق محمد وآل محمد کرده است ویکی از کسانی که خلیفه دوم اهل تسنن رابالقب امیرالمومنین خطاب کرده محمد بلخی نویسنده مثنوی است که صلاحیت رجوع به او در هیچ یک از عقایدرا ندارد چه رسد به اینکه کتابش اصل الاصول عقایداوباشد.

 مثلاعلامه امینی ره می فرمایند:

http://www.borhannews.com/news/wp-content/uploads/2011/12/allamehamini.jpgاگرصدسال شراب بخوری خدا میگذردولی از این که می گویی مثنوی اصل الاصول است نمی گذرد

دریافت فایل صوتی سخنرانی علامه امینی ره    http://www.borhannews.com/news/wp-content/uploads/2012/05/don-mp3.jpeg

یا حضرت آیت الله نوری همدانی میفرماید:

در این کتاب انحرافات بسیاری وجود دارد که با اصول و عقاید ما همخوانی ندارد و سبب منحرف شدن جامعه میشود. »http://www.borhannews.com/news/wp-content/uploads/2011/05/noori.jpg

مولوی بینش درستی نسبت به اهل بیت نداشت و برخی از آثار او از اندیشه های انحرافی سرچشمه گرفته است. »

ایشان یکی از دلایل منحرف خواندن مولوی را این دانسته که « مولوی کلمه مولا را در روایت من کنت مولاه فهذا علی مولاه به معنای دوست می گیرد در حالیکه

در تفکرشیعی به معنای سرپرست و زعامت جامعه است. »

۱- جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبر ص در ایجاد صدق ابوبکر

جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبرص چنان انقلابی در ابوبکر پدید آورد که او را «صدّیق امّت» گردانید[۱]:

۲- تشبیه طبیب غیبی به مصطفی و خود محمدبلخی  به عمر

در معالجه کنیزک، طبیب غیبی را به مصطفی و خود را به عُمَر تشبیه می‌کند:

هر دو بحری آشنا[۲] آموخته
آن یکی چون تشنه وان دیگر چو آب
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
ای مرا تو مصطفی من چون عُمَر

هردو جان بی دوختن بردوخته
آن یکی مخمور و آن دیگر شراب
لیک کار از کار خیزد در جهان
از برای خدمتت بستم، کمر

(دفتر اول – ۱۰)

۳- القاءمعانی بکر و ارزشهای معنوی و ملکات فاضلۀ اخلاقی توسط عمربه یک پیرمرد نوازنده

محمدبلخی، معانی بکر و ارزشهای معنوی و ملکات فاضلۀ اخلاقی را در قالب داستان مجسّم می‌کند داستان پیر چنگی است:

پیر مردی که جوانیش را در گرم کردن مجالس شادی و عروسی جوانان سپری کرده بود و با آهنگ چنگ و نغمه‎های رنگارنگ آن، دل مشتاقان را می‌ربود. اکنون پیر و ناتوان شده است و کسی او را برای نواختن دعوت نمی‌کند، پیر چنگی در کمال دلشکستگی و نومیدی چنگش را بر می‌دارد و به گورستان می‎رود و می‎نشیند و می‌گوید: خدایا عُمری را در لهو و لعب و شاد کردن مردمان گذراندم و چون فرتوت و درمانده شدم مرا رها کردند، اکنون از گذشته‎ام پشیمانم و به تو روی می‌آورم و برای تو آهنگ می‎نوازم.

در بیان این شنو یکداستان
آن شنیدستی که در عهد عُمَر
بلبل از آواز او بیخود شدی

تا بدانی اعتقاد راستان
بود چنگی مُطربی با کرّ و فّر
یک طرف ز آواز خوبش صد شدی

(دفتر اول – ۱۱۳)

از نوایش مرغ دل پران شدی
چون برآمد روزگار و پیر شد
باز چه گر پیل باشد بی‎گمان
پشت او خم گشت همچون پشت خم
گشت آواز لطیف جانفزاش
آن نوا که رشگ زهره آمده
خود کدامین خوش که آن ناخوش نشد
غیر آواز عزیزان در صدور
آن درونی کاین درونها مست ازوست
کهربای فکر و هر آواز ازو

وز صدایش هوش جان حیران شدی.
باز جانش از عجز پشّه گیر شد
پشّه‎اش سازد ضعیف و ناتوان
ابروان بر چشم همچون پاردم[۳]
نا خوش و مکروه و زشت و دلخراش
همچو آواز خر پیری شده
یا کدامین سقف کان مفرش نشد
که بود از عکس و دمشان نفخ صور
نیستی کاین هستهامان هست ازوست
لذّت الهام و وحی و راز ازو

(دفتر اول-۱۲۲)

محمدبلخی، در لابلای شعربه توضیح حالات پیرمی پردازد

چونکه مطرب پیرتر گشت و ضعیف
گفت عمر و مهلتم دادی بسی
معصیت ورزیده‎ام هفتاد سال
نیست کسب امروز مهمان توام
چنگ را برداشت شد الله جو
گفت: خواهم از حق ابریشم بها
چنگ زد بسیار گریان سر نهاد
خواب بردش مرغ جانش از حبس رست

شد ز بی کسبی رهین یک رغیف[۴]
لطفها کردی خدایا با خسی
باز نگرفتی ز من روزی نوال[۵]
چنگ بهر تو زنم کآن توام
سوی گورستان یثرب آه گو
کو بنیکوئی پذیرد قلب‎ها
چنگ بالین کرد بر گوری فتاد
چنگ و چنگی را رها کرد و بجست

(دفتر اول- ۱۲۲)

چنگی، در نهایت اندوه و پشیمانی به خواب رفت و روحش از قید و بند نفس شریر آزاد شد.

آن زمان عُمَر نیز در خواب می‎رود و در رؤیایی صادقانه به او فرمان داده می‌شود که به گورستان رود و نیاز پیرمرد را برآورد.

آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت
در عجب افتاد کاین معهود نیست
سر نهاد و خواب بردش خواب دید
آن ندا که اصل هر بانگ و نواست
ترک و کُرد و پارسی گوی و عرب
خود چه جای ترک و تاجیکست وزنگ

تا که خویش ازخواب نتوانست داشت
این ز غیب افتاد بی مقصود نیست
کامدش از حق ندا جانش شنید
خود ندا آنست و این باقی صداست
فهم کرده آن ندا بی گوش و لب
فهم کرده این ندا را چوب و سنگ

(دفتر اول -۱۲۳)

بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَر
بنده‎ای داریم خاص و محتـــرم
ای عُمَر برجــه ز بیت المال عام
پیش او بر کای تو ما را اختیار
اینقدر از بهر ابــــریشم بها

بنده ما را ز حاجت باز خر
سوی گورستان، تو رنجه کن قدم
هفتصد دیـــنار در کف نه تمام
اینقدر بستان کنون معذور دار
خرج کن چون خرج شد اینجا بیا

(دفتر اول- ۱۲۷)

 عُمَر از خواب برخاست و دینارها را از بیت المال برگرفت و به گورستان رفت و ناگهان با پیر چنگی روبرو شد، با خود گفت: مطرب چنگ زن چگونه بنده خاص خداست؟!

عُمَر، در گورستان بجستجو پرداخت و غیر از پیر چنگی کسی را ندید و بسوی او رفت و عطسه‎ای زد. و پیرمرد از خواب بیدار شد، تا خلیفه را دید بلرزه افتاد و ترس سراسر وجودش را فرا گرفت. عُمَر به او گفت: از من مترس که به فرمان الهی برای دلجویی از تو به گورستان آمدم و پیام عفو لطف خداوند را برایت آورده‎ام.

بار دیگر گرد گورستان بگشت
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست
آمد و با صدا دب آنجا نشست
مر عُمَر را دید و ماند اندر شگفت
گفت در باطن خدایا از تو داد
چون نظر اندر رخ آن پیر کرد
پس عُمَر گفتش مترس از من مرم
چند یزدان مدحت خوی تو کرد
پیش من بنشین و مهجوری مساز
حق سلامت می‎کند می‎پرسدت
نک قراضۀ چند ابریشم بها
پیر لرزان گشت چون این را شنید
بانگ می‎زد کای خدای بی‎نظیر
چون بسی بگریست و ز حد رفت، درد

همچو آن شیر شکاری گرد دشت
گفت در ظلمت دل روشن بسی است
بر عُمَر عطسه فتاد و پیر جست
عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
محتسب بر پیرک چنگی فتاد
دید او را شرمسار و روی زرد
کت بشارتها ز حق آورده‎ام
تا عُمَر را عاشق روی تو کرد
تا بگوشت گویم از اقبال راز
چونی از رنج و غمان بیحدت
خرج کن این را و باز اینجا بیا
دست می‎خائید[۶] و بر خود می‎تپید
بس که از شرم آب شد بیچاره پیر
چنگ را زد بر زمین و خرد کرد

(دفتر اول -۱۲۷-۱۲۸)

پیر، که از بخشش و عنایت پروردگار نسبت به خود آگاه شد چنان تحت تأثیر قرار گرفت که چنگ را شکست و به راز و نیاز پرداخت و از گذشته‎اش توبه کرد.

گفت ای بوده حجابم از اله
ای بخورده خون من هفتاد سال
ای خدای با عطای با وفا
داد حق، عمری که هر روزی از آن
خرج کردم عمر خود را دمبدم
آه کز یاد ره[۷] و پرده عراق
وای کز ترّی زیر افکند خرد
وای کز آواز این بیست و چهار
ای خدا فریاد از ین فریاد خواه
داد کس چو من ندادم در جهان
داد خود از کس نیابم جز مگر
کاین منی از وی رسد دم دم مرا
همچو آن کو با تو باشد زر شمر
همچنین در گریه و در ناله او
پس عُمَر گفتش که این زاریّ تو
بعد از آن او را از آن حالت براند

ای مرا تو راهزن از شاهراه
ای ز تو رویم سیه پیش کمال
رحم کن بر عمر رفته بر جفا
کس نداند قیمت آن در جهان
در دمیدم جمله را در زیر و بم
رفت از یادم دم تلخ فراق
خشک شد کشت دل من، دل بمرد
کاروان بگذشت و بیگه شد، نهار[۸]
داد خواهم نی ز کس زین دادخواه
عمر شد هفتاد سال از من، جهان
زان که هست از من به من، نزدیکتر
پس و را بینم چو این شد کم مرا
سوی او داری نه سوی خود نظر
می شمردی جرم چندین ساله، او
هست هم اثار هشیاریّ تو
ز اعتذارش سوی استغراق راند

(دفتر اول- ۱۲۸)

سرانجام پیر در جذبه و وجدی جانش از تن بیرون می‎رود و وجودش تسلیم حق می‌گردد.

چونکه فاروق آئینه اسرار شد
همچو جان بی گریه و بی خنده شد

جان پیر از اندرون بیدار شد
جانش رفت و جان دیگر زنده شد

(دفتر اول- ۱۲۹)

۴- آمدن رسول قیصر روم بنزد عُمَر به رسالت.

تا[۹] عُمَر آمد ز قیصر یک رسول
گفت کو قصر خلیفه ای حَشَم
قوم گفتندش که او را قصر نیست
گرچه از میری و را آوازه‎ایست
ای برادر چون ببینی قصر او
چشم دل از مو و علّت پاک آر
هرکه را هست از هوسها جان پاک
چون محمّد پاک شد زین نار و دود
چون رفیقی وسوسۀ بد خواه را

در مدینه از بیابان نُعول[۱۰]
تا من اسب و رخت را آنجا کشم
مر عُمَر را  قصر، جان روشنیست
همچو درویشان مر او را کازه ایست[۱۱]
چونک در چشم دلت رُستست مو
وانگه آن دیدار قصرش چشم دار
زود بیند حضرت و ایوان پاک
هر کجا رو کرد وَجهُ الله بود
کی بدانی ثَمّ َوَجهُ الله[۱۲] را

داستان آمدن سفیر قیصر روم را، محمد بن عُمر واقدی (۲۰۷- ۱۳۰) در فتوح الشام نقل کرده و به گونه‎ای شبیه آن را شیخ ابوسعید ابی الخیر در اسرار التوحید آورده است، و ابوالحسن علی بن عثمان هجویری نیز در کشف المحجوب آن را با شیوایی و بلاغت خاصی ذکرنموده است[۱۳].

اکنون به شرح ابیات فوق می‎پردازیم:

از طرف قیصر روم، فرستاده‎ای از بیابان دور و دراز نزد عُمَر به مدینه آمد، فرستاده رومی پرسید: قصر خلیفه کجاست. مردم به او گفتند: عُمَر قصر و کاخ ندارد و با وجود اینکه شهرت و صولت و فرمانروایی او جهان را فراگرفته است در خانه محقّر و ناچیزی زندگی می‎کند. او به زرق و برق و تجملات دنیوی توجّهی نمی‎نماید و قصر او، روح با عظمت و روشنی است که در آن زندگی می‎کند. قصر نورانی و معنوی عُمَر را کسی که ناپاک و غرض آلود است نمی‎بیند، دلت را از شک و تردید و غرض پاک کن تا قصر معرفتی او را ببینی. هرکس که قلب خود را از هوی و هوس بزداید شایستگی رسیدن به محضر جانان را پیدا می‌کند همچنانکه پیامبرص به هرچه روی می‎آورد وجه‎الله را می‌دید ولی با غرضهای نفسانی رسیدن به این حدّ کمال امکان ندارد و تا در اسارت وسوسۀ نفس باشی نمی‎توانی از رازهای عالم معنی و فیض الهی آگاه شوی.

هرکه را باشد ز سینه فتح باب
حق پدیدست از میان دیگران
دو سر انگشت بر دو چشم نه
گر نبینی، این جهان معدوم نیست
تو ز چشم انگشت را بردار هین
نوح را گفتند اُمت کو ثواب
رو و سَر در جامها[۱۴] پیچیده‎اید
آدمی دیدست و باقی پوستست
چونکِ دیدِ دوست نَبود، کور به

او زهر شهری[۱۵] ببیند، آفتاب
همچو ماه اندر میانِ اختران
هیچ بینی از جهان انصاف ده
عیب جز زانگشت نفسِ شوم نیست[۱۶]
و آنگهانی هرچه می‎خواهی ببین
گفت او زان سوی وَاستَغشَوا ثیاب[۱۷]
لا جَرم با دیده و نادیده‎اید
دیدآنست آنکه دیدِ دوستست
دوست کو باقی نباشد، دور به

(دفتر اول- ۸۷)

سینه هرکس برای درک معرفت باز شود، در هر جایی آفتاب معنویت را می‌بیند، همچنانکه ماه در میان ستارگان پیداست حقّ نیز در پهنه جهان هویداست، ولی تو با انگشت وسوسه و نافرمانی، چشم حقیقت بین قلبت را بسته‎ای. از آزها و نیرنگهای نفسانی دست بردار تا صلاحیت دیدن عالم معنای الهی را پیدا کنی. نوح پیامبر امتش را به توحید هدایت می‌کرد ولی آنها به سخنان او گوش نمیدادند و سر و رویشان را می‌پوشانیدند تا او را نبینند و کلامش را نشنوند، اینان چشم داشتند و نمی‌دیدند، ارزش آدمی به چشم معنویت‫بین او وابسته است نه به این گوشت و پوست مادی و چشم باطن، مشتاق دیدار حضرت محبوب است، چشمی که عاشق دیدن معشوق نباشد، کور باشد بهتر است، و دوست، خداوند بخشنده است که جاودان و فنا ناپذیر می‌باشد.

چون رسول روم این الفاظ تر
دیده را بر جُستنِ عُمَر گماشت
هر طرف اندر پیِ آن مردِ کار
کین چنین مردی بُوَد اندر جهان
جَست او را تاش چون بنده بُوَد
دید اعرابی زنی او را دَخیل
زیر خرما بُن ز خلقان او جُدا
آمد او آنجا و از دور ایستاد
هیبتی زان خفته آمد بر رسول
مهر و هیبت هست ضدّ همدگر

در سماع آورد شد مشتاق تر
رخت را و اسپ را ضایع گذاشت
می‎شدی پُرسانِ او دیوانه‎وار
وز جهان مانند جان باشد، نهان
لاجَرَم جوینده یابنده بُوَد
گفت: عمّر نک بزیر آن نخیل
زیرسایه خفته بین، سایه خدا
مر عُمَر را دید و در لرز اوفتاد
حالتی خوش کرد بر جانش نُزول
این دو ضدّ را دید جمع اندر جگر

(دفتر اول- ۸۷- ۸۸)

رسول روم از شنیدن این سخنهای لطیف و مطلوب مشتاقتر شد که عُمَر را ببیند. به هر طرف نگریست که عُمَر را پیدا کند و اسب و وسائل خود را رها کرد. دیوانه‎وار به هر سویی می‎رفت و می‎پرسید که: عُمَر مرد عمل را بیابد. (و با خود می‌گفت): آیا در جهان چنین مرد بزرگی وجود دارد که مانند روح، پنهان و ناپیدا باشد. او را جستجو می‎کرد که غلامش شود. و عاقبت جوینده، دلخواهش را می‌یابد.

یک زن بادیه نشین عرب را دید و زن به او گفت: عُمَر زیر آن درختستان خرما است. (عُمَر) از میان خلق و مردم به زیر درخت خرما آمده و سایه خدا را ببین که در سایۀ آن درخت خوابیده است.

رسول به آنجا آمد و از دور ایستاد و هنگامیکه عُمَر را دید از صلابت او ترسید و بلرزه افتاد. شکوه آن مرد خوابیده (عُمَر) رسول را فرا گرفت و روحش شاد شد.

هم مهر عُمَر را در دل دید و هم ترس از عظمت او در حالیکه مهر و ترس ضدّ یکدیگرند.

گفت با خود من شهان را دیده‎ام
از شهانم هیبت و ترسی نبود
رفته‎ام در بیشه شیر و پلنگ
بس شدستم در مصاف و کارزار
بس که خوردم بس زدم زخم گران
بی‌سلاح، این مرد خفته بر زمین
هیبت حقّست این از خلق نیست
هرکه ترسید از حق و تَقوی گزید
اندرین فکرت بحرمت دست بست
کرد خدمت مر عُمَر را و سلام
پس علیکش گفت و او را پیش خواند
لاتخافوا[۱۸] هست نزل[۱۹] خایفان
هرکه ترسد مر او را ایمن کنند
آنک ِخوفش نیست چون گویی مترس
آن دل از جا رفته را دلشاد کرد
بعد از آن گفتش سخنهای دقیق

پیش سلطانان مِه و بگزیده‎ام
هیبت این مرد هوشم را ربود
رویِ من زیشان نگردانید، رنگ
همچو شیر آن دم که باشد کار زار
دل قوی تر بوده‫ام از دیگران
من به هفت اندام لرزان، چیست این
هیبت این مردِ صاحب دلق نیست
ترسد از وی جن و انس و هرکه دید
بعدِ یک ساعت عُمَر ازخواب جست
گفت پیغامبر[۲۰] سلام آنگه کلام
ایمنش کرد و بپیش خود نشاند
هست در خور از برای خایف، آن
مر دل ترسنده را ساکن کنند
درس چه ذهی نیست اومحتاج درس
خاطرِ ویرانش را آباد کرد
وز صفاتِ پاکِ حق، نِعمَ الرّفیق

(دفتر اول- ۸۹)

با خود گفت: من پادشاهان بسیاری را دیده و نزدشان بزرگ و برگزیده بوده‎ام. از پادشاهان و شکوهشان رعب و ترسی نداشتم در حالی که هیبت و شکوه این مرد دلم را ربوده است. به بیشه شیر و پلنگ رفته و هرگز از آنها نترسیده و رنگ نباخته‎ام.

به هنگام سختی، شیر آسا در میدانهای نبرد و کارزار شرکت نموده‎ام. چه ضربت‎ها که خورده‎ام و چه ضربتها که زدم و همیشه از دیگران قوی‌دلتر بوده‎ام. این چه سرّی است که من از این مرد بی سلاحی که بر زمین خوابیده است بشدّت می‎لرزم. این هیبت و شکوه حقّ است که از آن می‌ترسم و ترس از خلق و این مرد ژنده پوش نیست.

هرکس که پرهیزگار باشد و از حق بترسد جن و انس و هر بیننده از او می‎ترسند. رسول با این اندیشه به احترام عُمَر دست بر سینه ایستاد و پس از یکساعت عُمَر از خواب بیدار شد. نسبت به او عرض ادب را به جا آورد و سلام کرد، زیرا پیامبر فرموده است: اول سلام کردن سپس سخن گفتن. خلیفه سلام او را پاسخ داد و او را پیش خود فرا خواند و در نهایت امنیت و آرامش در کنار خویش نشانید. آیۀ (لا تخافوا) (نترسید) ضیافتی است برای کسانیکه از عظمت خداوند می‎ترسند و شایستۀ مقام خایف بارگاه خدا است.

هرکس که از هیبت الهی بترسد به او آرامش می‎بخشد و انسان خایف بارگاه حق را با ثبات می‎سازند. چرا به کسی که از هیبت خداوند نمی‎ترسد می‌گویی: بترس، چه درسی به او می‎دهی؟ او نیازمند درس تو نیست عُمَر آن رسولِ دل از دست داده را خوشحال و خاطر ویرانش را آباد کرد. سپس از عالم معنی و نکات دقیق معنوی برایش سخن گفت و از صفات پاک خداوند که بهترین رفیق است برایش توضیح داد. خلیفه، از فیضها و عنایات پروردگار و منازل ارواح پیش از دخول در ابدان و مقام قدس و اجلالی و مراتب کمالات آنچنان به شیوایی سخن به میان آورد که رسول روم را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او را از خلیفه چنین پرسید:

مرد گفتش کای امیرالمؤمنین
مرغ بی اندازه چون شد در قَفَص
بر عدمها کان ندارد چشم و گوش
از فسون او عدمها زود زود
باز بر موجود افسونی چو خواند
گفت در گوشِ گل و خندانش کرد
گفت با جسم آیتی تا جان شد او
باز در گوشش دمد نکته مخوف
تا بگوش ابر آن گویا چه خواند
تا بگوشِ خاک حقّ چه خوانده است

جان ز بالا چون در آمد در زمین
گفت حق بر جان فسون خواند وقصص
چون فسون خواند همی آید بجوش
خوش معلّق می‎زند سوی وجود
زود دو اسبه در عدم موجود راند
گفت با سنگ و عقیق کانش کرد
گفت با خورشید تا رخشان شد او
در رخِ خورشید افتد صد کسوف
کو چو مَشک از دیده خود اشک راند
کو مراقب گشت و خامُش مانده است

(دفتر اول- ۸۹ و ۹۰)

رسول روم از خلیفه می‌پرسد که: این روح نامحدود چگونه در قفص محدود تن جای می‌گیرد؟

عُمَر جواب می‎دهد که: پروردگار بر روح، فسون و قصص خوانده است (دمیده است) عدم با افسون و قصّه پروردگار رقص کنان و معلّق زنان به عالم وجود می‎آید، و باز با افسونی دیگر، دو اسبه (شتابان) به عدم باز می‌گردد. گل را خندان می‎کند و سنگ را به عقیق یمنی مبدّل می‌سازد و جسم خاکی را با آیتی از آیات حق چنان به کمال می‎رساند که تبدیل به جان می‎شود و رازهای غیب را در می‌یابد. در گوش چشم نکته ترسناکی را دمید که صد کسوف (خورشید گرفتگی) در خورشید ایجاد شد. زبان تقدیر الهی در گوش ابر چه خوانده است که از چشمش مانند مشک اشک جاری کرد. و به خاک چه گفته که مراقب و خاموش مانده است. پس از آن، رسول قیصر باز این‎چنین در باره روح از خلیفه سؤال کرد[۲۱]:

گفت یا عُمَر چه حکمت بود و سِرّ
آب صافی در گِلی پنهان شده
گفت تو بحثی شگرفی می‌کنی
حبس کردی معنی آزاد را

حبس آن صافی درین جای کَدِر[۲۲]
جان صافی بسته ابدان شده
معنیی را بندِ حَرفی می‌کنی
بند حرفی کرده تو باد را

رسول گفت: ای عمر چه راز و حکمتی در حبس روح صاف در جسم تیره است و چرا آب پاک روح در گِل وجود پنهان و جان پاکیزه اسیر بدنها گردیده است؟ عُمَرt به فرستاده قیصر پاسخ می‌دهد که بحث غریب و شگفت انگیزی را پیش کشیدی و عالم معنا را به حرف و کلمه مقیّد می‌کنی همچنانکه باد را نمی‎توان به بند حرف کشید، تعریف روح نیز امکان ندارد.

۵-ستایش خلفا به صفتهای مخصوص

محمدبلخی در ابیاتی شیوا هر یک از خلفای راشدین را به صفت مخصوصی می‌ستاید:

چون محمّد یافت آن ملک و نعیم
چون ابوبکر آیت توفیق شد
چون عُمَر شیدای آن معشوق شد
چون که عثمان آن عیان را عین گشت
چون ز رویش مرتضی شد دُرفشان

قرص مَه را کرد او در دم دو نیم
با چنان شه صاحب و صدّیق شد
حقّ و باطل را چو دل، فاروق شد
نور فایض بود و ذی النُّورَین[۲۳] گشت
گشت او شیر خدا در مَرج[۲۴] جان

(دفتر دوم -۴۷)

۶-هر قید و بند و جزیی از اجزاء زندگی مانعی است برای درک حقیقت واستشهادبه عمر

محمدبلخی می‌گوید که: هر قید و بند و جزیی از اجزاء زندگی این جهان می‌تواند مانعی برای درک و مشاهده حقیقت باشد و به استناد «صحیح مسلم»[۲۵]، داستانی را از عُمَر بن خطاب روایت می‎کند، ماه روزه فرا رسید و مردم آماده دیدن ماه شدند و یکی[۲۶] از آنان نزد خلیفه آمد و گفت: من ماه را دیده‎ام! عُمَر به آسمان نگاه کرد و ماه را ندید و به آن شخص گفت: این ماه زاییدۀ خیال تست.

ماه روزه گشت در عهد عُمَر
تا هِلال روزه را گیرند فال
چون عُمر بر آسمان مه را ندید
ورنه من بیناترم افلاک را
گفت: تَر کُن دست و بر ابرو بمال
چون که تر کرد ابرو، مه ندید
گفت: آری، موی ابرو شد کمان
چون یکی مو کژ شد او را راه زد
موی کژ، چون پرده گردون بُوَد
راست کن اجزات را از راستان

بر سر کوهی دویدند آن نَفَر[۲۷]
آن یکی گفت: ای عُمَر! اینک هلال
گفت: کین مَه از خیال تو دمید
چون نمی بینم هِلال پاک را؟
آن گهان تو در نگر سوی هلال
گفت: ای شه! نیست مه، شد ناپدید
سوی تو افگند تیری از گُمان
تا به دعوی لافِ دیدِ ماه زد
چون همه اجزات کژ شد، چون بُوَد؟
سر مَکَش ای راست رَو زان آستان

(دفتر دوم- ۱۳،۱۴)

گاهی خیالها و گمانها ما را از درک حقایق و فهم حقیقت باز می‌دارند و چه بسا آگاهی‌ها و اعتقادات نادرست که زاییده ظن‎ها و گمان‎ها است.

 ۷-معجزه خواستن ابوجهل و تصدیق ابوبکر، پیامبرص را

ابوجهل از رسول اکرمص معجزه خواست در حالی که ابوبکر گفت: پیامبر جز سخن راست نمی‎گوید[۲۸]. دشمنان دین و آزادگی معجزه را هم ببینند ایمان نمی‌آوردند.

آن ابوجهل از پیمبر مُعجزی
لیک آن صدّیق حق معجز نخواست
کی رسد همچون تویی را کز منی

خواست همچون کینه ور ترکی غُزِی
گفت: این روز خود نگوید جزکه راست
امتحانِ همچو من یاری کنی؟

(دفتر چهارم – ۲۵)

۸-عمرراامیرالمومنین خطاب می کند!

قال رسول الله (ص) :اوحى الى ربى ما اوحى ثم قال:«یا محمد!اقرء على على بن ابى طالب علیه السلام‏«امیر المؤمنین‏»فما سمیت‏به احدا قبله و لا اسمى بهذا احدا بعده‏»

(بحارالانوار، ج‏۳۵، ص ۳۷؛ ارشاد مفید، ص ۴۲)

رسول خدا مى‏فرماید:پروردگار عالم براى من‏«وحى‏»کرد و در آن مرا مامور ساخت که:على علیه السلام را با لقب‏«امیر المؤمنین‏»بخوانم،و فرمود:تا به حال کسى را با این لقب نخوانده‏ام،و به کسى نیز آن را نخواهم داد!!

شخصى از امام صادق(ع) پرسید: آیا روا است که به امام زمان(ع) به عنوان “سلام بر تو، اى امیرمؤمنان” سلام یاد کرد؟ امام فرمود: نه، زیرا خداوند تنها على را به این لقب نامیده است. نه قبل او کسى به این لقب نامیده شده و نه پس از او.
اختصاص لقب امیرالمؤمنین به امام على(ع) به جهت نصب به مقام امامت و خلافت توسط پیامبر است؛ یعنى بعد از پیامبر باید او امیر و حاکم مسلمانان باشد و مردم باید به این مهم آشنا شوند. با توجه به این معنا است که پیامبر فرمود: “اگر مردم مى‏دانستند در چه زمانى على به این لقب ملقب گردید، هرگز منکر فضایل او نمى‏شدند، زیرا على در زمانى که آدم بین روح و جسد بود، ملقب به این لقب شد؛ زمانى که خداوند فرمود: آیا من پروردگار شما نبودم؟ گفتند: بلى. فرمود: من پروردگار شمایم و محمد پیامبر شما است و على امیر شما است”

(ینابیع الموده، ج ۲، ص ۶۳؛ بحارالانوار، ج‏۹،ص ۲۵۶؛ مظهر ولایت، ص ۴۰)

این احادیث نمونه مى‏رساند که لقب‏«امیر المؤمنین‏»یک تاج افتخارى انحصارى بر سر مبارک على بن ابى طالب از سوى پروردگار عالم است،و هیچ کس حق ندارد خود را«امیر المؤمنین‏»بنامد،حتی رسول خدا در زمان حیات خویش على علیه السلام را با آن لقب خطاب مى‏کرد

چون که بد کردی بترس آمِن مباش
چند گاهی او بپوشاند که تا
عهد عُمّر، آن امیر مؤمنان
بانگ زد آن دزد کای میرِ دیار
گفت عُمَّر: حاش لِلَّه که خدا
بارها پوشد پس اظهارِ فضل
تا که این هر دو صفت ظاهرشود

زان که تخم است و برویاند خداش
آیدت ز آن بد، پشیمان و حیا
داد دزدی را به جلاد و عَوان[۲۹]
اوّلین بار است جُرمم، زینهار
بار اوّل قهر بارد در جزا
بازگیرد از پی اظهار عدل
آن مُبَشِّر گردد، این مُنذِر شود

(دفتر چهارم – ۱۶)

عُمَر با دزد از این مقوله سخن می‌گوید که، عنایت و لطف پرودگار به بنده امکان توبه از گناه و اصلاح گذشته می‎دهد.

 ۹- قصه آغاز خلافت عثمان و خطبه وی بر منبر

محمدبلخی در دفتر چهارم مثنوی به قصّه خلافت عثمان و خطبۀ وی اشاره می‌کند که خلیفه بر پایه اول (جای پیامبر) نشست، یکی از حاضران از او پرسید: ابوبکر و عُمَر به احترام پیامبر به ترتیب در پله‎های دوم و سوم نشستند چرا تو چنین کردی؟ خلیفه پاسخ داد که: من اگر در جای آن دو بزرگوار می‌نشستم امکان داشت گمان می‎کردید خود را با آنان برابر می‌دانم و اکنون که در جای پیامبر نشسته‎ام این وسوسه کسی را فرا نمی‎گیرد.

قصّه عثمان که بر مِنبَر برفت
مِنبَر مهتر که سه پایه بُدَه ست
بر سوم پایه عُمَر در دَورِ خویش
دَورِ عثمان آمد، او بالای تخت
پس سؤالش کرد شخصی بُو الفضول
پس تو چون جُستی از ایشان برتری؟
گفت: اگر پایه سوم را بسپَرَم
بر دوم پایه شَوَم من جای جو
هست این پایه مقامِ مصطفی

چون خلافت یافت، بشتابید تفت
رفت بوبکر و دوم پایه نشست
از برای حرمتِ اسلام و کیش
بر شُد و بنشست آن محمود بخت
کآن دو ننشستند بر جای رسول
چون به رتبت تو از ایشان کمتری
وَهم آید که: مِثال عُمَّرم
گویی: بوبکر است این هم مثل او
وَهمِ مِثلی نیست با آن شه مرا

(دفتر چهارم – ۳۱)

 ۱۰-ابوبکر از «صدّیقی» امیرالصادقین شد

ابوبکر از «صدّیقی» امیرالصادقین شد، تو نیز در این دنیا صادقان به اسلام بیندیش تا اصول و مبانی آن را تصدیقی کنی و به حشر ایمان آوری.

مرا بوبکر تقی را گو ببین                         شد ز صدّیق امیر المُحشَرین

اندر این نشأت نگر صدّیق را                تا به حشر افزون کنی تصدیق را

(دفتر ششم- ۴۲)

سخن محمدبلخی راجع به خلفافراوان است[۳۰] و ما به همین مقدار اکتفا می‎کنیم.

 تنها در مثنوی محمدبلخی نام حضرت ابوبکر ۴۲ مرتبه، و نام حضرت عمر ۵۵ مرتبه

 


[۱] -کلیات مثنوی جلال الدین محمد بن شیخ بهاء الدین محمد بن حسین بلخی– مقدمه و شرح از: استاد بدیع الزمان فروزانفر- فهرستها و حواشی از : م- درویش – انتشارات جاویدان ۱۳۴۲٫

[۲] – آشنا: شنا.

[۳] – چرمیکه در بس چار پایان می دوزند.

[۴] – گرده نان.

[۵] – بخشش.

[۶] – می جوید.

[۷] – ۲-۳- سه مقام و آواز در موسیقی.

[۸] – روز.

[۹] – در نسخه شرح مثنوی شریف- جزء دوم از دفتر اول تالیف استاد بدیع الزمان فروزانفر «تا» و در نسخه مثنوی م درویش «بر» ضبط شده است.

[۱۰] – دور و دراز.

[۱۱] – خانه کوچک و محقّر.

[۱۲] – البقره/۱۱۵«مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر جا روی آورید خدا آنجاست».

[۱۳] – در صفحات قبل اصل داستان در بحث هجویری نقل شده است. و محمّد بن جریر طبری نیز در تاریخ خود به آن اشاره کرده است.

[۱۴] – جامها: جامه ها.

[۱۵] – در نسخه م درویش «ذره» و در مثنوی شریف مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر «شهری» ضبط شده است.

[۱۶] – ابیات مورد اختلاف، از مثنوی شریف انتخاب شده است و تا انتهای داستان عمل به همین منوال است.

[۱۷] – وَاٌستَغشَوا ثیاب: اشاره به آیه شریفه:  (نوح/۷). «(نوح پیامبر گفت: خدایا) من هر وقت این کافران را دعوت کردم تا آنان را بیامرزی انگشتانشان را در گوش فرو بردند که سخن مرا نشنوند و سر در جامه کشیدند تا روی مرا نبینند و آواز من به گوششان نرسد».

[۱۸] – اشاره به آیه ۳۰ سوره فصّلت است: «کسانی که می گویند: پروردگار ما خدای یکتاست و بر این عقیده پایدار مانند و استقامت ورزند فرشتگان بر آنها فرود می‌آیند که مترسید و غم مخورید و مژده باد شما را بدان بهشت که نوید آن یافته اید».

[۱۹] – نُزل: ضیافت و آنچه برای مهمان آماده کنند.

[۲۰] – در نسخه م درویش «پیغمبر» و در نسخه استاد فروزانفر- شرح مثنوی شریف «پیغامبر» آمده است.

[۲۱] – شرح مثنوی شریف- جزء دوم از دفتر اول /۵۷۳٫

[۲۲] – این بیت در نسخۀ م. درویش نیست.

[۲۳] – ذی النورّین: صاحب دو نور یعنی دو دختر پیامبر ص.

[۲۴] – چراگاه.

[۲۵] – یکی از شش کتاب حدیث است که مسلم بن حجّاج بن مسلم نیشابوری در قرن سوم هجری آن را تألیف کرده است.

[۲۶] – در حدیث مسلم، أنس بن مالک است.

[۲۷] – گروه.

[۲۸] –  هذا لَیسَ وَجهٌ کاذِبٌ این شخص نمی تواند چهرۀ دروغگویی باشد ۲۰۷ شرح دفتر چهارم از دکتر استعلامی.

[۲۹] – عسس: پاسبان و و مأمور اجرای حکم.

[۳۰] – تنها در مثنوی محمدبلخی نام حضرت ابوبکر ۴۲ مرتبه، و نام حضرت عمر ۵۵ مرتبه،

حسن

آقا واقعا خسته نباشید .
یکی از مشکلات بزرگ ما همین بزرگنمایی ها در مورد عرفاست مخصوصا مولوی
تا کی با بزرگنمایی و تعارف الکی در مورد مولوی و مثنویش این واقعیات رو مخفی کنیم واقعا این مطالبتون همیشه تو ذهنم بود ولی اینقدر در مورد مولوی غلو شده بود که جرات نداشتم بگم تا می اومدم بگم سیصد تا مراسم و بزرگداشت و نمایش و همایش و … در مورد مولوی برگذار شده بود .
اجرتون با امام زمان

[پاسخ]

حسینی

سلام

۱)امام رضا(ع)در دستورالعمل طبی به مامون لعنت ا…علیه اورا با نام

یا امیرالمومنین خطاب می کنند که از روی تقیه می فرمودند والا امام(ع)

آگاه بودند که این لقب برای مامون نباید بیایید.

۲)امیرالمومنین گفتن در این کتاب هم به آنها از روی تقیه بوده چون در

عصری زندگی می کردند که حاکم سنی حکومت می نمود و شیعه نفس نمی

توانست بکشد.

خودتان را نگاه نکنید که در عصری زندگی می کنید که راحت نام امام علی

(ع)را بر زبان می آورید دورانی بر شیعه گذشت که شیعه کشی مرسوم بود و

چه علمایی از ما را که به شهادت نرساندند مثل شهیداول وشهیدثانی و

شهیدقاضی نورا…شوشتری و…که همه توسط برادران ناتنی(سنی ها)شهید

شدند.

[پاسخ]

karim پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۵:۴۵ ق.ظ:

اولاآن دستورالعمل طبی را هیچ یک از علما ومحدثین نتوانستن ثبات کنندکه امام رضا خدشان نوشته باشدویک تحقیقی کنید

ثانیاشما امام رضا رابامحمدبلخی مقایسه میکنیدشرایط امام رضاراکه از مدینه تحت نظر بود وکاملا مراقب حضرت بودند محمد بلخی رانه مراقب بودند نه واجب بوده که چنین کتابی بنویسه که حالا هم نوشته چه دلیلی داشته ایجوری تقیه کنه یکبار هم یه چیز کوچک بگه کافیه

ثانیاتقیه درجایی است که جان درخطر باشدیعنی هنگام نوشتن کل مثنوی که ۴۲ مرتبه نام ابوبکر و۵۵ بار نام عمر را آورده همش شمشیر بالای سرش بوده گفته اند بنویس فکر می کنید چندسال طول کشیدمثنوی را بنویسددرضمن اینهمه علمای ما تقیه کردند در طول ۱۲۰۰سال کدام از این واژه استفاده کردند؟

تعصب را کنار بگذارید

[پاسخ]

fars.tv/uploads/audio/ecSapLkccDaiNDnIybqC.mp3 پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۹:۱۱ ق.ظ:

پس شهید اول و ثانی و سایر علما همه سنی اند ژس کتابهای فقهی را دور بریزید و بعنوان صندلی روی آن بنشینید

[پاسخ]

محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۶:۰۸ ب.ظ:

آقای ام پی تیری
شما برو بردار بیار به ما نشون بده
که کجا علمای ما تقیه کرده اند
برو بیار ببینیم حداقل و مقایسه کنیم

[پاسخ]

محمد نوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۶:۰۴ ق.ظ:

جالب اینه که هر جا معصوم تقیه کرده یا هر جا که فقیه تقیه کرده
شما دچار تردید نمیشوید
و واقعا هم تقیه اشان جوری بوده که شما متوجه تقیه ی عالم میشوید
اما این آقایان مولوی و ابن عربی یه جوری تقیه کرده اند که با هیچ سیریشی نمیشه تقیه را به کلامشان چسباند
چون تقیه نبوده و شما میگویید تقیه
البته اگه ثابت شود او سنی است هم فرقی به حال طرفدارانش نمیکند چون به او ایمان دارند .

[پاسخ]

محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۳ ق.ظ:

آقای حسینی سلام
خدایی این استدلال شما از آن استدلال های آبکی بود
که اگر بنا به این استدلال ها باشد بنیان شما را ما هوا میبریم
فقط چون نمیخواهیم آبکی آبکی استدلال کنیم از این کار ها نمیکنیم
و گرنه در منابع ما آمده است
در کتب رجالی و تاریخی آمده است
که هشام بن حکم الیهات ارسطویی را رد کرده است
اصلا کتاب نوشته در رد الهیات ارسطویی یا همان ما بعدالطبیعه
ما الان میگوییم امام زمان در توقیعشان نوشته اند که حلاج لعنه الله علیه است حالا شما هزاران هزار ان قلت می آورید که اینگونه نیست
من مطمئنم
اگر در رد ابن عربی و مولوی نص صریح از معصوم وجود داشت هم
فرقی به حال شما نمیکرد
هر چند معاصر نبوده اند مولوی ها و محی الدین ها
اما معاصرین ائمه علیهم السلام از طایفه ی عرفا و صوفیه
حسابی مورد طعن و لعن و ذم قرار گرفته اند
از جمله همین حسن بصری و حسن بن منصور حلاج
اما کو گوش شنوا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه از این استدلال های آبکی زیاد هست
واقعا بشینید علمی استدلال کنید
استدلالی که اگر خصم شما هم با آن بر شما حجت آورد از او بپذیرید
آنچه بر خود نمیپسندی بر دیگران هم نپسند

[پاسخ]

محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۶ ق.ظ:

آقای حسینی
آقای حسینی
چرا فقهای ما تقیه نمیکرده اند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا فقهای ما تقیه نمیکرده اند
اما راه به راه
و جمله به جمله
و کتاب به کتاب
و لحظه به لحظه
و فصل و فصل
و باب و باب
در کتب عرفا تقیه نامه آمده است ؟؟؟؟؟
چرا ؟؟؟؟
چرا فقط عرفا تقیه میکرده اند
البته
عرفا بیشتر از فقها تقیه میکرده اند تا حاکمان
چون اصولا حاکمان را خلیفه الله میدانسته اند
و طبق نظریه ی وحدت وجود و عین ثابت
همه خوبند
و طبق نظریه جبر هم همین است که خدا خواسته
عارف خوب میسازد و میسوزد و در برابر قضای الهی لب بر نمیآورد

[پاسخ]

محمد لابلخی

خیلی خوب مطلب جمع کردی اما این لینک های «رفتن به پاورقی» و «برگشت از پاورقی» کار نمی کند ظاهراً book_mark ندارد .
اگر کار کند عالیست .
کافی است بوکمارک تعریف شود .

[پاسخ]

محمد لابلخی

اگر کسی این مطلب را اجراء صوتی کند خیلی برای بصیرت افرادی که به مثنوی بلخی ارادت دارند مفید است .
بعضی از دوستان کامپیوتر ندارند اما کلیپ صوتی را می توان به گوشی ها بلوتوث کرد .
دستتان درد نکند خدا اجرتان دهد .
خدا حفظتان کند .

[پاسخ]

شارح

ما شعرهای مولوی رو میخونیم، هر کدومش که صحیح بود اخذ میکنیم و لذت هم می بریم و الا فلا
اینهمه داد و قال نداره که
تازه اگر نخواهیم بحث تقیه یا تحریف و… را قبول کنیم

در ضمن؛ امام خامنه ای فرمودند:
مثنوی معنوی، اصول اصول اصول دین است

[پاسخ]

محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۹ ق.ظ:

آقای شارح
آقای شارح
این سخن شما مغالطه است
مغالطه است
همه ی دوستان را رجوع میدهم به مطالب پایگاه های دیگر
با نام
آیا همه ی فصوص الحکم باطل است یا خیر ؟
بروید بخوانید تا بفهمید این حرف مغالطه است
بروید بخوانید

[پاسخ]

محمدامین

سلام
این تقیه از طرف آنهاست چنانچه امام رضا(ع)مامون را امیرالمومنین خطاب فرمود.

[پاسخ]

؟

آقایان مکتب اهل بیتی ! شما چرا لفظ امام را برای غیر معصوم(امام خمینی ره) اطلاق می کنید ؟ مگر نه این است که امام و مولی مقول به تشکیک هستند ؟

[پاسخ]

حسین پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰ام, ۱۳۹۱ ۵:۴۹ ب.ظ:

یک سخن هم از …
این حرف شما چه ربطی به مساله مورد گفتگو داشت آخه؟
بعدش این مساله دیگه کهنه شده بابا حل شده.
یاعلی

[پاسخ]

fars.tv/uploads/audio/ecSapLkccDaiNDnIybqC.mp3

پس شهید اول و ثانی و سایر علما همه سنی اند ژس کتابهای فقهی را دور بریزید و بعنوان صندلی روی آن بنشینید

آقایان مکتب اهل بیتی ! شما چرا لفظ امام را برای غیر معصوم(امام خمینی ره) اطلاق می کنید ؟ مگر نه این است که امام و مولی مقول به تشکیک هستند ؟
در ضمن؛ امام خامنه ای فرمودند:
مثنوی معنوی، اصول اصول اصول دین است
پس شهید اول و ثانی و سایر علما همه سنی اند پس کتابهای فقهی را دور بریزید و بعنوان صندلی روی آن بنشینید

[پاسخ]

محمدامین

سلام

برای اینکه بدانید لفظ امیرالمومنین گفتن در زمان برخی از ائمه ما از

جمله در لسان مبارک امام صادق(ع) به خلفای جور گفته می شد(از روی تقیه)

به کتاب تاریخی معتبر چون ارشاد شیخ مفید(ره)که خود مورد تایید امام

زمان(عج) است رجوع کنید.

[پاسخ]

علی 68

متأسفانه ملاک حق و ناحق بودن ، گفته های برخی آقایان است .عزیز من حرف غلط ، غلطه . فدای سر محبین اهل بیت ( صلوات الله و سلامه علیهم ) که قبول نمیکنی.

[پاسخ]

حسینی

سلام

لطفا زندگی نامه شهید اول وثانی را مطالعه بفرمایید تا طریقه تقیه

فقها معلوم شود.

[پاسخ]

محمدنوروزی

به نظرم اثبات اینکه این عبارت تقیه بوده کار مشکلیه
من یه بحث دیگه میکنم
یه نفر میخواد تقیه کنه
میگه عمر خوب عمر گل
عمر عزیز تر از جون
ابوبکرم مهربون
عثمان و من هم همخون

من میگم
مولوی میتونست درباره ی عمر سکوت کنه

یه موقع هست توی یه جامعه ای به یه نفر تهمت میزنند شیعه است
مثلا به ملاصدرا میگفتند که روایات رو قبول نداره
ملاصدرا هم اومد شرح نوشت بر اصول کافی که بگه
ما روایات رو قبول داریم
یعنی اومد خودش رو از تهام مبرا کرد
اما مولوی اولا توی این تهام نبوده
که بهش بگن شیعه ای
به برکت جناب آقای علامه جعفری و علامه حسن زاده و علامه ….
این آقا تهمت تشیع بهش خورده
امااون موقع کسی بهش تهمت تشیع نمیزده که این بخواد
غبار زدایی کنه از ذهن ها
و هفت هشت تا عمر مشتی بهش بگه
خلاصه ی حرف من اینه که
برید این شعر رو بخونید
من صحبتم اینه که
چه اصراری بوده مولوی اسم عمر رو بیاره
میتونست بگه مسعود
بگه عکرمه
بگه ابن عباس
اصلا چیزی نگه

یه موقع هست که شما مجبوری یا بگی عمر یا بگی امام علی علیه السلام
اونموقع اگه تقیه کنی بگی عمر اشکال نداره
اما یه موقع هست که شما مجبور نیستی اصلا حرف بزنی
خب مجبور نیستی بگی امام علی
مجبورم نیستی بگی عمر
من میگم
توی شعر مولوی میتونست نه حرفی از عمر بزنه که بخاد تقیه کنه به قول شما
و نه حرفی از امام علی علیه السلام بزنه که بخاد بترسه از …
میتونست چیزی نگه
کتاب شعر بوده دیگه
همین که توی کتابای عرفایی مثل مولوی
هر چی روایت هست از پیامبره
و از ائمه نیست
و هر چی هم هست آیات قرآنه
همین امر دلالت بر سنی بودنشون میکرده
نیازی نبوده که بیان هفت هشت تا عمر و ابوبکر هم بگن
اصلا هر کس بخونه متوجه میشه
که توی پارادایم سنی نوشته شده
به بیان و ادبیات سنی نوشته شده
توش امام رضی الله عنه میشه نه علیه السلام
توش صحابه رضی الله عنه میشه
اینا همه قرینه است
به نظرم اثبات سنی بودن این ها اصلا کاری نداره
فقط نیازمنده یه آدم مثل خود من
بشینه دو سه ماه
یه دور این کتاب رو نگاه کنه
و این قرینه ها رو در بیاره
مثلا هزار تا رضی الله عنه از توی فصوص در بیاره کافیه برای نابودی کتابش
هفتصد تا رضی الله عنه از فتوحات در بیاره کافیه
فقط به شمابگم
اگه اهل استنباط و تفسیر متن باشید
اینقدر قرینه ی سنی بودن ابن عربی و مولوی در کتبشان هست که حد نداره
مثلا میخوانی میبینی در فلان کتاب
حرفی زده که مطابق با فقه و احکام اهل سنته
در فلان جا حرفی زده که مطابق با کلام اشاعره است
اینقدر از این قرینه ها هست فقط باید یه نفر این کار رو
لازم ببینه و بیاد انجام بده همین .

[پاسخ]

محمد لابلخی پاسخ در تاريخ خرداد ۱ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۳۲ ق.ظ:

خیلی عالی

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ شهریور ۹ام, ۱۳۹۱ ۴:۰۵ ب.ظ:

ای کاش فقط اینا بود
آخه این چه تقیه ای که از خودسنی ها هم جلوتر رفته و قائل شده به عصمت عمر و عدم اخلاص امیرالمومنین علیه السلام

[پاسخ]

م.ط

مگر این جمله مولوی درباره حضرت امیر نیست که : ای پس از سوء القضاء حسن القضاء
قضیه مولوی با بقیه فرق میکند چرا ذره ای فکر نمی کنید چرا عقلای جامعه از او حمایت میکنند و اصلا بحث سنی و شبعه بودنش را نمیکنند؟

[پاسخ]

محمد لابلخی پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۳:۲۶ ب.ظ:

مگر سنی ها نبودند که عثمان را کشتند ؟ البته که سنی ها عثمان را کشتند زیرا امام علی ع با کشتن عثمان مخالفت می کرد .
سوء قضا را می توان به عثمان نسبت داد جدای این که صاحب مثنوی دارد به خدا فحش علمی می دهد . زیرا قضا و قدر دست خداوند حکیم است .

[پاسخ]

نقد مثنوی توسط آیت الله نوری همدانی | دین و مذهب

[...] جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبرص چنان انقلابی در ابوبکر پدید آورد که او را «صدّیق امّت» گردانید[۱]: [...]

1

بنده حقیر چند سالی آثار مولوی را خوانده ام و با آن زندگی کرده وتعصب زیادی هم به آ ن داشتم. ولی … .دوستان علاوه بر اینکه مولوی شعر زیبا و ذهن خلاق و استفاده فروان از آیه های قرآنی در شعر ها یش که بیانگر آگهی قرآنی بالا وآگهی در رشتهای زیادی را دارا میباشد . ایشان صد در صد شیعه نیستند و بلکه بسیار مواری در ذهن بنده است در آثارش که مخالف شیعه وعقاید ناب شیعه است و متاسفانه اگر شما با عقاید ناب شیعه که در قران حکیم وسخنان معصوم ع میباشد آشنا نباشید مولوی را اسطوره خواهد دانست در صورتی که الن مفهمم چرا علما ایشان را رد می کنند برای تحقیق کتاب توحید حقیقی دکتر فقیهی وقبل از آن باید بدانید مرجع ما برای سنجش کتاب خدا وکلام معصوم ع هر موقع این موضوع براتون جا افتاد دیگه معنی غربت میفهمی.البته مطالب بالا را نخوندم و دیدم صحبت از مولاناست خواستم تجربه ام را انتقال بدم الله اعلم باصواب

[پاسخ]

ثقلین

اگر بخواهی طلا را هم استخراج کنی مقادیر زیادی ناخالصی دارد حالا شما از خوبی های مثنوی استفاده کن بدی هایش را واگذار هیچ چیز در این دنیا جز چیزهایی که وابسته مطلق به ذات اقدس اله چه مستقیم وچه غیر مستقیم هستند کامل نیست.والسلام

[پاسخ]

محمد لابلخی پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۳:۲۱ ب.ظ:

من یک لیوان شربت به شما می دهم که مقدار کمی سیانور دارد شما نوش جان بفرمایید و از شربتش استفاده کنید .

یک قابلمه آبگوشت هم به شما می دهم که یک قطره خون در آن افتاده و مستهلک شده شما نوش جان بفرمایید .

این است مثال فلسفه و مثنوی که به خورد بندگان خدا می دهید .

[پاسخ]

حمید

مولانا در غزلیات می فرماید :
هرک آتش من دارد ، او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسین استش ، جامی چو حسن دارد
( غزل ۶۰۴ )
کمی فکر کنید و کمی ایمان و وجدان داشته باشید و بزرگان مکتب رسول الله را به سخره مگیرید .
به فرمایش مقام رهبری ، آن سنی که به مقدسات شیعه توهین می کند نادان و دشمن است و آن شیعه هم که به بزرگان اهل سنت بی احترامی می کند ، یا جاهل و یا مزدور است .

[پاسخ]

ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۳:۱۸ ب.ظ:

ما غلط کنیم به مقدسات اهل تسنن اهانت کنیم .
اما جهاد با بدعت گزاران و منکرین «لا إله إالا الله» واجب است .

فیلسوف می گوید من لا اله الا الله نمی گویم چون همه چیز تطورات خداست من فقط الله می گویم .

[پاسخ]

سلام

مولانا جلال الدین محمد بلخی خداوندگار عشق و عرفان
مثنوی اصل اصل اصل دین است از درک خشک مغزان خارج
و کیست مولا آنکه آزادت کند انگار مولای شما شما رو آزاد نکرده که ایجوری متحجرانه مزخرف می گویید اگر مثنوی معنوی نیست به همه چیز شک کنید یا حق

[پاسخ]

سعید

چرا دوستان اشاره به این نمیکنند که مولانا چه اشعار پرشوری درباره حضرت علی (ع) سروده ، اگر این اشعار را با اشعاری که درباره خلیفه اول و دوم گفته مقایسه کنیم، میبینیم که مولانا علاقه بسیار بسیار زیادی به علی (ع) داشته ، اصولا در میان صوفیان علی مقامی والاتر از بقیه دارد.

یک نکته را هم فراموش نکنید همه چیز را سیاه سیاه یا سفید سفید نبینید ، جز معصومین و پیامبران هیچکس سفید خالص نیست. به مولانا هم نه به عنوان مراد و مرشد نگاه کنید نه به او توهین کنید. مسایل خوبش را جدا کنید و آن را که نادرست است به کناری بنهید.مولانا هرچه باشد از مفاخر ملی است.

[پاسخ]

ابراهیم جعفری

این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری ست…
واقعا متاسفم برای ایرانی که به جای شناخت و استفاده از بزرگ مردانی چون مولوی،دنبال سنی بودن و شیعه بودن و از این مزخرفات هستن.
غربیها یکی از منابع مطالعاتی اصلی شان در زمینه انسان شناسی و کمال از دوره رنسانس به این طرف کتاب “مثنوی معنوی” بوده.
بیخود نیست که به ما میگن جهان سومی و این طور که داره پیش میره روز به روز عقب تر هم میرویم.
“گر تو خواهی کاز شقاوت کم شود
جهد کن تا عشق تو افزون شود”

[پاسخ]

admin پاسخ در تاريخ تیر ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۷:۲۶ ق.ظ:

باسلام خدمت شما

اساس دین ومذهب ما ولایت امیرالمونین واهل بیت علیهم السلام است واین چیزی است که امامان معصوم برای ماتعیین کرده اند واین مرز جهنم وبهشت وراه هدایت وضلالت است وشما با این افکار پلورالیسمی می خواهید سخن مخالفان اهل بیت را بزنید

[پاسخ]

مهدي عبدالهي-برهان کلیپ پاسخ در تاريخ تیر ۲۳ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۱ ب.ظ:

اتفاقا حق دارند کتابهای مولوی الحق بدرد همون غربی های از خدا برگشته بی بندو بار میخوره ولی ما تا قران و عترت را داریم هیچ احتیاجی به مجهولات امثال مولوی حافظ خیام سعدی و… نداریم الحمدلله…

[پاسخ]

نقد فلسفه و عرفان

البته من خودم هنوز ندیدم.

[پاسخ]

نظرات شما


× 5 = 40

آخرین مطالب
رادیواینترنی برهان

ابزار