کتاب مثنوی که نوشته محمد بلخی است وما تنها یک مولاداریم وآن هم امیرالمونین علی علیه السلام می باشدونویسنده مثنوی را هیچگاه بااین لفظ خطاب نمی کنیم وبه اومی گوییم محمد بلخی رومی یا هر اسمی که عزیزان پیشنهاد کنند که از این پس به نویسنده کتاب مثنوی چه بگوییم ؟ودرخواست داریم پیشنهاد خود را قراردهیدوهمچنین مثنوی را هم معنوی نمی گوییم چون اصلا معنوی نیست ومثنوی خالی می گوییم
دراین کتاب که بسیاری از علما آن راانحرافی می نامندکه مخالف مذهب ماست لقب امیرمونان رابرای دومی(عمربن خطاب) به کار برده است که درشماره۸ مشاهده میکنید.

هرکس که نام امیرالمونین را برخودنهد ودیگران اورا با این لقب صدا کننددرحقیقت درراستای سقیفه قدم برداشته واز جمله کسانی میشودظلم درحق محمد وآل محمد کرده است ویکی از کسانی که خلیفه دوم اهل تسنن رابالقب امیرالمومنین خطاب کرده محمد بلخی نویسنده مثنوی است که صلاحیت رجوع به او در هیچ یک از عقایدرا ندارد چه رسد به اینکه کتابش اصل الاصول عقایداوباشد.
مثلاعلامه امینی ره می فرمایند:
اگرصدسال شراب بخوری خدا میگذردولی از این که می گویی مثنوی اصل الاصول است نمی گذرددریافت فایل صوتی سخنرانی علامه امینی ره 
یا حضرت آیت الله نوری همدانی میفرماید:
در این کتاب انحرافات بسیاری وجود دارد که با اصول و عقاید ما همخوانی ندارد و سبب منحرف شدن جامعه میشود. »
مولوی بینش درستی نسبت به اهل بیت نداشت و برخی از آثار او از اندیشه های انحرافی سرچشمه گرفته است. »
ایشان یکی از دلایل منحرف خواندن مولوی را این دانسته که « مولوی کلمه مولا را در روایت من کنت مولاه فهذا علی مولاه به معنای دوست می گیرد در حالیکه
در تفکرشیعی به معنای سرپرست و زعامت جامعه است. »
۱- جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبر ص در ایجاد صدق ابوبکر
جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبرص چنان انقلابی در ابوبکر پدید آورد که او را «صدّیق امّت» گردانید[۱]:
۲- تشبیه طبیب غیبی به مصطفی و خود محمدبلخی به عمر
در معالجه کنیزک، طبیب غیبی را به مصطفی و خود را به عُمَر تشبیه میکند:
|
هر دو بحری آشنا[۲] آموخته |
هردو جان بی دوختن بردوخته |
|
(دفتر اول – ۱۰)
۳- القاءمعانی بکر و ارزشهای معنوی و ملکات فاضلۀ اخلاقی توسط عمربه یک پیرمرد نوازنده
محمدبلخی، معانی بکر و ارزشهای معنوی و ملکات فاضلۀ اخلاقی را در قالب داستان مجسّم میکند داستان پیر چنگی است:
پیر مردی که جوانیش را در گرم کردن مجالس شادی و عروسی جوانان سپری کرده بود و با آهنگ چنگ و نغمههای رنگارنگ آن، دل مشتاقان را میربود. اکنون پیر و ناتوان شده است و کسی او را برای نواختن دعوت نمیکند، پیر چنگی در کمال دلشکستگی و نومیدی چنگش را بر میدارد و به گورستان میرود و مینشیند و میگوید: خدایا عُمری را در لهو و لعب و شاد کردن مردمان گذراندم و چون فرتوت و درمانده شدم مرا رها کردند، اکنون از گذشتهام پشیمانم و به تو روی میآورم و برای تو آهنگ مینوازم.
|
در بیان این شنو یکداستان |
تا بدانی اعتقاد راستان |
|
(دفتر اول – ۱۱۳)
|
از نوایش مرغ دل پران شدی |
وز صدایش هوش جان حیران شدی. |
|
(دفتر اول-۱۲۲)
محمدبلخی، در لابلای شعربه توضیح حالات پیرمی پردازد
|
چونکه مطرب پیرتر گشت و ضعیف |
شد ز بی کسبی رهین یک رغیف[۴] |
|
(دفتر اول- ۱۲۲)
چنگی، در نهایت اندوه و پشیمانی به خواب رفت و روحش از قید و بند نفس شریر آزاد شد.
آن زمان عُمَر نیز در خواب میرود و در رؤیایی صادقانه به او فرمان داده میشود که به گورستان رود و نیاز پیرمرد را برآورد.
|
آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت |
تا که خویش ازخواب نتوانست داشت |
|
(دفتر اول -۱۲۳)
|
بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَر |
بنده ما را ز حاجت باز خر |
|
(دفتر اول- ۱۲۷)
عُمَر از خواب برخاست و دینارها را از بیت المال برگرفت و به گورستان رفت و ناگهان با پیر چنگی روبرو شد، با خود گفت: مطرب چنگ زن چگونه بنده خاص خداست؟!
عُمَر، در گورستان بجستجو پرداخت و غیر از پیر چنگی کسی را ندید و بسوی او رفت و عطسهای زد. و پیرمرد از خواب بیدار شد، تا خلیفه را دید بلرزه افتاد و ترس سراسر وجودش را فرا گرفت. عُمَر به او گفت: از من مترس که به فرمان الهی برای دلجویی از تو به گورستان آمدم و پیام عفو لطف خداوند را برایت آوردهام.
|
بار دیگر گرد گورستان بگشت |
همچو آن شیر شکاری گرد دشت |
|
(دفتر اول -۱۲۷-۱۲۸)
پیر، که از بخشش و عنایت پروردگار نسبت به خود آگاه شد چنان تحت تأثیر قرار گرفت که چنگ را شکست و به راز و نیاز پرداخت و از گذشتهاش توبه کرد.
|
گفت ای بوده حجابم از اله |
ای مرا تو راهزن از شاهراه |
|
(دفتر اول- ۱۲۸)
سرانجام پیر در جذبه و وجدی جانش از تن بیرون میرود و وجودش تسلیم حق میگردد.
|
چونکه فاروق آئینه اسرار شد |
جان پیر از اندرون بیدار شد |
|
(دفتر اول- ۱۲۹)
۴- آمدن رسول قیصر روم بنزد عُمَر به رسالت.
|
تا[۹] عُمَر آمد ز قیصر یک رسول |
در مدینه از بیابان نُعول[۱۰] |
|
داستان آمدن سفیر قیصر روم را، محمد بن عُمر واقدی (۲۰۷- ۱۳۰) در فتوح الشام نقل کرده و به گونهای شبیه آن را شیخ ابوسعید ابی الخیر در اسرار التوحید آورده است، و ابوالحسن علی بن عثمان هجویری نیز در کشف المحجوب آن را با شیوایی و بلاغت خاصی ذکرنموده است[۱۳].
اکنون به شرح ابیات فوق میپردازیم:
از طرف قیصر روم، فرستادهای از بیابان دور و دراز نزد عُمَر به مدینه آمد، فرستاده رومی پرسید: قصر خلیفه کجاست. مردم به او گفتند: عُمَر قصر و کاخ ندارد و با وجود اینکه شهرت و صولت و فرمانروایی او جهان را فراگرفته است در خانه محقّر و ناچیزی زندگی میکند. او به زرق و برق و تجملات دنیوی توجّهی نمینماید و قصر او، روح با عظمت و روشنی است که در آن زندگی میکند. قصر نورانی و معنوی عُمَر را کسی که ناپاک و غرض آلود است نمیبیند، دلت را از شک و تردید و غرض پاک کن تا قصر معرفتی او را ببینی. هرکس که قلب خود را از هوی و هوس بزداید شایستگی رسیدن به محضر جانان را پیدا میکند همچنانکه پیامبرص به هرچه روی میآورد وجهالله را میدید ولی با غرضهای نفسانی رسیدن به این حدّ کمال امکان ندارد و تا در اسارت وسوسۀ نفس باشی نمیتوانی از رازهای عالم معنی و فیض الهی آگاه شوی.
|
هرکه را باشد ز سینه فتح باب |
او زهر شهری[۱۵] ببیند، آفتاب |
|
(دفتر اول- ۸۷)
سینه هرکس برای درک معرفت باز شود، در هر جایی آفتاب معنویت را میبیند، همچنانکه ماه در میان ستارگان پیداست حقّ نیز در پهنه جهان هویداست، ولی تو با انگشت وسوسه و نافرمانی، چشم حقیقت بین قلبت را بستهای. از آزها و نیرنگهای نفسانی دست بردار تا صلاحیت دیدن عالم معنای الهی را پیدا کنی. نوح پیامبر امتش را به توحید هدایت میکرد ولی آنها به سخنان او گوش نمیدادند و سر و رویشان را میپوشانیدند تا او را نبینند و کلامش را نشنوند، اینان چشم داشتند و نمیدیدند، ارزش آدمی به چشم معنویتبین او وابسته است نه به این گوشت و پوست مادی و چشم باطن، مشتاق دیدار حضرت محبوب است، چشمی که عاشق دیدن معشوق نباشد، کور باشد بهتر است، و دوست، خداوند بخشنده است که جاودان و فنا ناپذیر میباشد.
|
چون رسول روم این الفاظ تر |
در سماع آورد شد مشتاق تر |
|
(دفتر اول- ۸۷- ۸۸)
رسول روم از شنیدن این سخنهای لطیف و مطلوب مشتاقتر شد که عُمَر را ببیند. به هر طرف نگریست که عُمَر را پیدا کند و اسب و وسائل خود را رها کرد. دیوانهوار به هر سویی میرفت و میپرسید که: عُمَر مرد عمل را بیابد. (و با خود میگفت): آیا در جهان چنین مرد بزرگی وجود دارد که مانند روح، پنهان و ناپیدا باشد. او را جستجو میکرد که غلامش شود. و عاقبت جوینده، دلخواهش را مییابد.
یک زن بادیه نشین عرب را دید و زن به او گفت: عُمَر زیر آن درختستان خرما است. (عُمَر) از میان خلق و مردم به زیر درخت خرما آمده و سایه خدا را ببین که در سایۀ آن درخت خوابیده است.
رسول به آنجا آمد و از دور ایستاد و هنگامیکه عُمَر را دید از صلابت او ترسید و بلرزه افتاد. شکوه آن مرد خوابیده (عُمَر) رسول را فرا گرفت و روحش شاد شد.
هم مهر عُمَر را در دل دید و هم ترس از عظمت او در حالیکه مهر و ترس ضدّ یکدیگرند.
|
گفت با خود من شهان را دیدهام |
پیش سلطانان مِه و بگزیدهام |
|
(دفتر اول- ۸۹)
با خود گفت: من پادشاهان بسیاری را دیده و نزدشان بزرگ و برگزیده بودهام. از پادشاهان و شکوهشان رعب و ترسی نداشتم در حالی که هیبت و شکوه این مرد دلم را ربوده است. به بیشه شیر و پلنگ رفته و هرگز از آنها نترسیده و رنگ نباختهام.
به هنگام سختی، شیر آسا در میدانهای نبرد و کارزار شرکت نمودهام. چه ضربتها که خوردهام و چه ضربتها که زدم و همیشه از دیگران قویدلتر بودهام. این چه سرّی است که من از این مرد بی سلاحی که بر زمین خوابیده است بشدّت میلرزم. این هیبت و شکوه حقّ است که از آن میترسم و ترس از خلق و این مرد ژنده پوش نیست.
هرکس که پرهیزگار باشد و از حق بترسد جن و انس و هر بیننده از او میترسند. رسول با این اندیشه به احترام عُمَر دست بر سینه ایستاد و پس از یکساعت عُمَر از خواب بیدار شد. نسبت به او عرض ادب را به جا آورد و سلام کرد، زیرا پیامبر فرموده است: اول سلام کردن سپس سخن گفتن. خلیفه سلام او را پاسخ داد و او را پیش خود فرا خواند و در نهایت امنیت و آرامش در کنار خویش نشانید. آیۀ (لا تخافوا) (نترسید) ضیافتی است برای کسانیکه از عظمت خداوند میترسند و شایستۀ مقام خایف بارگاه خدا است.
هرکس که از هیبت الهی بترسد به او آرامش میبخشد و انسان خایف بارگاه حق را با ثبات میسازند. چرا به کسی که از هیبت خداوند نمیترسد میگویی: بترس، چه درسی به او میدهی؟ او نیازمند درس تو نیست عُمَر آن رسولِ دل از دست داده را خوشحال و خاطر ویرانش را آباد کرد. سپس از عالم معنی و نکات دقیق معنوی برایش سخن گفت و از صفات پاک خداوند که بهترین رفیق است برایش توضیح داد. خلیفه، از فیضها و عنایات پروردگار و منازل ارواح پیش از دخول در ابدان و مقام قدس و اجلالی و مراتب کمالات آنچنان به شیوایی سخن به میان آورد که رسول روم را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او را از خلیفه چنین پرسید:
|
مرد گفتش کای امیرالمؤمنین |
جان ز بالا چون در آمد در زمین |
|
(دفتر اول- ۸۹ و ۹۰)
رسول روم از خلیفه میپرسد که: این روح نامحدود چگونه در قفص محدود تن جای میگیرد؟
عُمَر جواب میدهد که: پروردگار بر روح، فسون و قصص خوانده است (دمیده است) عدم با افسون و قصّه پروردگار رقص کنان و معلّق زنان به عالم وجود میآید، و باز با افسونی دیگر، دو اسبه (شتابان) به عدم باز میگردد. گل را خندان میکند و سنگ را به عقیق یمنی مبدّل میسازد و جسم خاکی را با آیتی از آیات حق چنان به کمال میرساند که تبدیل به جان میشود و رازهای غیب را در مییابد. در گوش چشم نکته ترسناکی را دمید که صد کسوف (خورشید گرفتگی) در خورشید ایجاد شد. زبان تقدیر الهی در گوش ابر چه خوانده است که از چشمش مانند مشک اشک جاری کرد. و به خاک چه گفته که مراقب و خاموش مانده است. پس از آن، رسول قیصر باز اینچنین در باره روح از خلیفه سؤال کرد[۲۱]:
|
گفت یا عُمَر چه حکمت بود و سِرّ |
حبس آن صافی درین جای کَدِر[۲۲] |
|
رسول گفت: ای عمر چه راز و حکمتی در حبس روح صاف در جسم تیره است و چرا آب پاک روح در گِل وجود پنهان و جان پاکیزه اسیر بدنها گردیده است؟ عُمَرt به فرستاده قیصر پاسخ میدهد که بحث غریب و شگفت انگیزی را پیش کشیدی و عالم معنا را به حرف و کلمه مقیّد میکنی همچنانکه باد را نمیتوان به بند حرف کشید، تعریف روح نیز امکان ندارد.
۵-ستایش خلفا به صفتهای مخصوص
محمدبلخی در ابیاتی شیوا هر یک از خلفای راشدین را به صفت مخصوصی میستاید:
|
چون محمّد یافت آن ملک و نعیم |
قرص مَه را کرد او در دم دو نیم |
|
(دفتر دوم -۴۷)
۶-هر قید و بند و جزیی از اجزاء زندگی مانعی است برای درک حقیقت واستشهادبه عمر
محمدبلخی میگوید که: هر قید و بند و جزیی از اجزاء زندگی این جهان میتواند مانعی برای درک و مشاهده حقیقت باشد و به استناد «صحیح مسلم»[۲۵]، داستانی را از عُمَر بن خطاب روایت میکند، ماه روزه فرا رسید و مردم آماده دیدن ماه شدند و یکی[۲۶] از آنان نزد خلیفه آمد و گفت: من ماه را دیدهام! عُمَر به آسمان نگاه کرد و ماه را ندید و به آن شخص گفت: این ماه زاییدۀ خیال تست.
|
ماه روزه گشت در عهد عُمَر |
بر سر کوهی دویدند آن نَفَر[۲۷] |
|
(دفتر دوم- ۱۳،۱۴)
گاهی خیالها و گمانها ما را از درک حقایق و فهم حقیقت باز میدارند و چه بسا آگاهیها و اعتقادات نادرست که زاییده ظنها و گمانها است.
۷-معجزه خواستن ابوجهل و تصدیق ابوبکر، پیامبرص را
ابوجهل از رسول اکرمص معجزه خواست در حالی که ابوبکر گفت: پیامبر جز سخن راست نمیگوید[۲۸]. دشمنان دین و آزادگی معجزه را هم ببینند ایمان نمیآوردند.
|
آن ابوجهل از پیمبر مُعجزی |
خواست همچون کینه ور ترکی غُزِی |
(دفتر چهارم – ۲۵)
۸-عمرراامیرالمومنین خطاب می کند!
قال رسول الله (ص) :اوحى الى ربى ما اوحى ثم قال:«یا محمد!اقرء على على بن ابى طالب علیه السلام«امیر المؤمنین»فما سمیتبه احدا قبله و لا اسمى بهذا احدا بعده»
(بحارالانوار، ج۳۵، ص ۳۷؛ ارشاد مفید، ص ۴۲)
رسول خدا مىفرماید:پروردگار عالم براى من«وحى»کرد و در آن مرا مامور ساخت که:على علیه السلام را با لقب«امیر المؤمنین»بخوانم،و فرمود:تا به حال کسى را با این لقب نخواندهام،و به کسى نیز آن را نخواهم داد!!
شخصى از امام صادق(ع) پرسید: آیا روا است که به امام زمان(ع) به عنوان “سلام بر تو، اى امیرمؤمنان” سلام یاد کرد؟ امام فرمود: نه، زیرا خداوند تنها على را به این لقب نامیده است. نه قبل او کسى به این لقب نامیده شده و نه پس از او.
اختصاص لقب امیرالمؤمنین به امام على(ع) به جهت نصب به مقام امامت و خلافت توسط پیامبر است؛ یعنى بعد از پیامبر باید او امیر و حاکم مسلمانان باشد و مردم باید به این مهم آشنا شوند. با توجه به این معنا است که پیامبر فرمود: “اگر مردم مىدانستند در چه زمانى على به این لقب ملقب گردید، هرگز منکر فضایل او نمىشدند، زیرا على در زمانى که آدم بین روح و جسد بود، ملقب به این لقب شد؛ زمانى که خداوند فرمود: آیا من پروردگار شما نبودم؟ گفتند: بلى. فرمود: من پروردگار شمایم و محمد پیامبر شما است و على امیر شما است”
(ینابیع الموده، ج ۲، ص ۶۳؛ بحارالانوار، ج۹،ص ۲۵۶؛ مظهر ولایت، ص ۴۰)
این احادیث نمونه مىرساند که لقب«امیر المؤمنین»یک تاج افتخارى انحصارى بر سر مبارک على بن ابى طالب از سوى پروردگار عالم است،و هیچ کس حق ندارد خود را«امیر المؤمنین»بنامد،حتی رسول خدا در زمان حیات خویش على علیه السلام را با آن لقب خطاب مىکرد
|
چون که بد کردی بترس آمِن مباش |
زان که تخم است و برویاند خداش |
|
(دفتر چهارم – ۱۶)
عُمَر با دزد از این مقوله سخن میگوید که، عنایت و لطف پرودگار به بنده امکان توبه از گناه و اصلاح گذشته میدهد.
۹- قصه آغاز خلافت عثمان و خطبه وی بر منبر
محمدبلخی در دفتر چهارم مثنوی به قصّه خلافت عثمان و خطبۀ وی اشاره میکند که خلیفه بر پایه اول (جای پیامبر) نشست، یکی از حاضران از او پرسید: ابوبکر و عُمَر به احترام پیامبر به ترتیب در پلههای دوم و سوم نشستند چرا تو چنین کردی؟ خلیفه پاسخ داد که: من اگر در جای آن دو بزرگوار مینشستم امکان داشت گمان میکردید خود را با آنان برابر میدانم و اکنون که در جای پیامبر نشستهام این وسوسه کسی را فرا نمیگیرد.
|
قصّه عثمان که بر مِنبَر برفت |
چون خلافت یافت، بشتابید تفت |
|
(دفتر چهارم – ۳۱)
۱۰-ابوبکر از «صدّیقی» امیرالصادقین شد
ابوبکر از «صدّیقی» امیرالصادقین شد، تو نیز در این دنیا صادقان به اسلام بیندیش تا اصول و مبانی آن را تصدیقی کنی و به حشر ایمان آوری.
مرا بوبکر تقی را گو ببین شد ز صدّیق امیر المُحشَرین
اندر این نشأت نگر صدّیق را تا به حشر افزون کنی تصدیق را
(دفتر ششم- ۴۲)
سخن محمدبلخی راجع به خلفافراوان است[۳۰] و ما به همین مقدار اکتفا میکنیم.
تنها در مثنوی محمدبلخی نام حضرت ابوبکر ۴۲ مرتبه، و نام حضرت عمر ۵۵ مرتبه
[1] -کلیات مثنوی جلال الدین محمد بن شیخ بهاء الدین محمد بن حسین بلخی– مقدمه و شرح از: استاد بدیع الزمان فروزانفر- فهرستها و حواشی از : م- درویش – انتشارات جاویدان ۱۳۴۲٫
[۲] – آشنا: شنا.
[۳] – چرمیکه در بس چار پایان می دوزند.
[۴] – گرده نان.
[۵] – بخشش.
[۶] – می جوید.
[۷] – ۲-۳- سه مقام و آواز در موسیقی.
[۸] – روز.
[۹] – در نسخه شرح مثنوی شریف- جزء دوم از دفتر اول تالیف استاد بدیع الزمان فروزانفر «تا» و در نسخه مثنوی م درویش «بر» ضبط شده است.
[۱۰] – دور و دراز.
[۱۱] – خانه کوچک و محقّر.
[۱۲] – البقرة/۱۱۵«مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر جا روی آورید خدا آنجاست».
[۱۳] – در صفحات قبل اصل داستان در بحث هجویری نقل شده است. و محمّد بن جریر طبری نیز در تاریخ خود به آن اشاره کرده است.
[۱۴] – جامها: جامه ها.
[۱۵] – در نسخه م درویش «ذره» و در مثنوی شریف مرحوم استاد بدیع الزمان فروزانفر «شهری» ضبط شده است.
[۱۶] – ابیات مورد اختلاف، از مثنوی شریف انتخاب شده است و تا انتهای داستان عمل به همین منوال است.
[۱۷] – وَاٌستَغشَوا ثیاب: اشاره به آیه شریفه: (نوح/۷). «(نوح پیامبر گفت: خدایا) من هر وقت این کافران را دعوت کردم تا آنان را بیامرزی انگشتانشان را در گوش فرو بردند که سخن مرا نشنوند و سر در جامه کشیدند تا روی مرا نبینند و آواز من به گوششان نرسد».
[۱۸] – اشاره به آیه ۳۰ سوره فصّلت است: «کسانی که می گویند: پروردگار ما خدای یکتاست و بر این عقیده پایدار مانند و استقامت ورزند فرشتگان بر آنها فرود میآیند که مترسید و غم مخورید و مژده باد شما را بدان بهشت که نوید آن یافته اید».
[۱۹] – نُزل: ضیافت و آنچه برای مهمان آماده کنند.
[۲۰] – در نسخه م درویش «پیغمبر» و در نسخه استاد فروزانفر- شرح مثنوی شریف «پیغامبر» آمده است.
[۲۱] – شرح مثنوی شریف- جزء دوم از دفتر اول /۵۷۳٫
[۲۲] – این بیت در نسخۀ م. درویش نیست.
[۲۳] – ذی النورّین: صاحب دو نور یعنی دو دختر پیامبر ص.
[۲۴] – چراگاه.
[۲۵] – یکی از شش کتاب حدیث است که مسلم بن حجّاج بن مسلم نیشابوری در قرن سوم هجری آن را تألیف کرده است.
[۲۶] – در حدیث مسلم، أنس بن مالک است.
[۲۷] – گروه.
[۲۸] - هذا لَیسَ وَجهٌ کاذِبٌ این شخص نمی تواند چهرۀ دروغگویی باشد ۲۰۷ شرح دفتر چهارم از دکتر استعلامی.
[۲۹] – عسس: پاسبان و و مأمور اجرای حکم.
[۳۰] – تنها در مثنوی محمدبلخی نام حضرت ابوبکر ۴۲ مرتبه، و نام حضرت عمر ۵۵ مرتبه،
آقا واقعا خسته نباشید .
یکی از مشکلات بزرگ ما همین بزرگنمایی ها در مورد عرفاست مخصوصا مولوی
تا کی با بزرگنمایی و تعارف الکی در مورد مولوی و مثنویش این واقعیات رو مخفی کنیم واقعا این مطالبتون همیشه تو ذهنم بود ولی اینقدر در مورد مولوی غلو شده بود که جرات نداشتم بگم تا می اومدم بگم سیصد تا مراسم و بزرگداشت و نمایش و همایش و … در مورد مولوی برگذار شده بود .
اجرتون با امام زمان
[پاسخ]
خیلی خوب مطلب جمع کردی اما این لینک های «رفتن به پاورقی» و «برگشت از پاورقی» کار نمی کند ظاهراً book_mark ندارد .
اگر کار کند عالیست .
کافی است بوکمارک تعریف شود .
[پاسخ]
اگر کسی این مطلب را اجراء صوتی کند خیلی برای بصیرت افرادی که به مثنوی بلخی ارادت دارند مفید است .
بعضی از دوستان کامپیوتر ندارند اما کلیپ صوتی را می توان به گوشی ها بلوتوث کرد .
دستتان درد نکند خدا اجرتان دهد .
خدا حفظتان کند .
[پاسخ]
ما شعرهای مولوی رو میخونیم، هر کدومش که صحیح بود اخذ میکنیم و لذت هم می بریم و الا فلا
اینهمه داد و قال نداره که
تازه اگر نخواهیم بحث تقیه یا تحریف و… را قبول کنیم
در ضمن؛ امام خامنه ای فرمودند:
مثنوی معنوی، اصول اصول اصول دین است
[پاسخ]
محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۹ ق.ظ:
آقای شارح
آقای شارح
این سخن شما مغالطه است
مغالطه است
همه ی دوستان را رجوع میدهم به مطالب پایگاه های دیگر
با نام
آیا همه ی فصوص الحکم باطل است یا خیر ؟
بروید بخوانید تا بفهمید این حرف مغالطه است
بروید بخوانید
[پاسخ]
سلام
این تقیه از طرف آنهاست چنانچه امام رضا(ع)مامون را امیرالمومنین خطاب فرمود.
[پاسخ]
آقایان مکتب اهل بیتی ! شما چرا لفظ امام را برای غیر معصوم(امام خمینی ره) اطلاق می کنید ؟ مگر نه این است که امام و مولی مقول به تشکیک هستند ؟
[پاسخ]
حسین پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۹۱ ۵:۴۹ ب.ظ:
یک سخن هم از …
این حرف شما چه ربطی به مساله مورد گفتگو داشت آخه؟
بعدش این مساله دیگه کهنه شده بابا حل شده.
یاعلی
[پاسخ]
پس شهید اول و ثانی و سایر علما همه سنی اند ژس کتابهای فقهی را دور بریزید و بعنوان صندلی روی آن بنشینید
آقایان مکتب اهل بیتی ! شما چرا لفظ امام را برای غیر معصوم(امام خمینی ره) اطلاق می کنید ؟ مگر نه این است که امام و مولی مقول به تشکیک هستند ؟
در ضمن؛ امام خامنه ای فرمودند:
مثنوی معنوی، اصول اصول اصول دین است
پس شهید اول و ثانی و سایر علما همه سنی اند پس کتابهای فقهی را دور بریزید و بعنوان صندلی روی آن بنشینید
[پاسخ]
سلام
برای اینکه بدانید لفظ امیرالمومنین گفتن در زمان برخی از ائمه ما از
جمله در لسان مبارک امام صادق(ع) به خلفای جور گفته می شد(از روی تقیه)
به کتاب تاریخی معتبر چون ارشاد شیخ مفید(ره)که خود مورد تایید امام
زمان(عج) است رجوع کنید.
[پاسخ]
متأسفانه ملاک حق و ناحق بودن ، گفته های برخی آقایان است .عزیز من حرف غلط ، غلطه . فدای سر محبین اهل بیت ( صلوات الله و سلامه علیهم ) که قبول نمیکنی.
[پاسخ]
سلام
لطفا زندگی نامه شهید اول وثانی را مطالعه بفرمایید تا طریقه تقیه
فقها معلوم شود.
[پاسخ]
به نظرم اثبات اینکه این عبارت تقیه بوده کار مشکلیه
من یه بحث دیگه میکنم
یه نفر میخواد تقیه کنه
میگه عمر خوب عمر گل
عمر عزیز تر از جون
ابوبکرم مهربون
عثمان و من هم همخون
من میگم
مولوی میتونست درباره ی عمر سکوت کنه
یه موقع هست توی یه جامعه ای به یه نفر تهمت میزنند شیعه است
مثلا به ملاصدرا میگفتند که روایات رو قبول نداره
ملاصدرا هم اومد شرح نوشت بر اصول کافی که بگه
ما روایات رو قبول داریم
یعنی اومد خودش رو از تهام مبرا کرد
اما مولوی اولا توی این تهام نبوده
که بهش بگن شیعه ای
به برکت جناب آقای علامه جعفری و علامه حسن زاده و علامه ….
این آقا تهمت تشیع بهش خورده
امااون موقع کسی بهش تهمت تشیع نمیزده که این بخواد
غبار زدایی کنه از ذهن ها
و هفت هشت تا عمر مشتی بهش بگه
خلاصه ی حرف من اینه که
برید این شعر رو بخونید
من صحبتم اینه که
چه اصراری بوده مولوی اسم عمر رو بیاره
میتونست بگه مسعود
بگه عکرمه
بگه ابن عباس
اصلا چیزی نگه
یه موقع هست که شما مجبوری یا بگی عمر یا بگی امام علی علیه السلام
اونموقع اگه تقیه کنی بگی عمر اشکال نداره
اما یه موقع هست که شما مجبور نیستی اصلا حرف بزنی
خب مجبور نیستی بگی امام علی
مجبورم نیستی بگی عمر
من میگم
توی شعر مولوی میتونست نه حرفی از عمر بزنه که بخاد تقیه کنه به قول شما
و نه حرفی از امام علی علیه السلام بزنه که بخاد بترسه از …
میتونست چیزی نگه
کتاب شعر بوده دیگه
همین که توی کتابای عرفایی مثل مولوی
هر چی روایت هست از پیامبره
و از ائمه نیست
و هر چی هم هست آیات قرآنه
همین امر دلالت بر سنی بودنشون میکرده
نیازی نبوده که بیان هفت هشت تا عمر و ابوبکر هم بگن
اصلا هر کس بخونه متوجه میشه
که توی پارادایم سنی نوشته شده
به بیان و ادبیات سنی نوشته شده
توش امام رضی الله عنه میشه نه علیه السلام
توش صحابه رضی الله عنه میشه
اینا همه قرینه است
به نظرم اثبات سنی بودن این ها اصلا کاری نداره
فقط نیازمنده یه آدم مثل خود من
بشینه دو سه ماه
یه دور این کتاب رو نگاه کنه
و این قرینه ها رو در بیاره
مثلا هزار تا رضی الله عنه از توی فصوص در بیاره کافیه برای نابودی کتابش
هفتصد تا رضی الله عنه از فتوحات در بیاره کافیه
فقط به شمابگم
اگه اهل استنباط و تفسیر متن باشید
اینقدر قرینه ی سنی بودن ابن عربی و مولوی در کتبشان هست که حد نداره
مثلا میخوانی میبینی در فلان کتاب
حرفی زده که مطابق با فقه و احکام اهل سنته
در فلان جا حرفی زده که مطابق با کلام اشاعره است
اینقدر از این قرینه ها هست فقط باید یه نفر این کار رو
لازم ببینه و بیاد انجام بده همین .
[پاسخ]
ناشناس پاسخ در تاريخ شهریور ۹م, ۱۳۹۱ ۴:۰۵ ب.ظ:
ای کاش فقط اینا بود
آخه این چه تقیه ای که از خودسنی ها هم جلوتر رفته و قائل شده به عصمت عمر و عدم اخلاص امیرالمومنین علیه السلام
[پاسخ]
مگر این جمله مولوی درباره حضرت امیر نیست که : ای پس از سوء القضاء حسن القضاء
قضیه مولوی با بقیه فرق میکند چرا ذره ای فکر نمی کنید چرا عقلای جامعه از او حمایت میکنند و اصلا بحث سنی و شبعه بودنش را نمیکنند؟
[پاسخ]
محمد لابلخی پاسخ در تاريخ تیر ۲۷م, ۱۳۹۱ ۳:۲۶ ب.ظ:
مگر سنی ها نبودند که عثمان را کشتند ؟ البته که سنی ها عثمان را کشتند زیرا امام علی ع با کشتن عثمان مخالفت می کرد .
سوء قضا را می توان به عثمان نسبت داد جدای این که صاحب مثنوی دارد به خدا فحش علمی می دهد . زیرا قضا و قدر دست خداوند حکیم است .
[پاسخ]
[...] جاذبه مغناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبرص چنان انقلابی در ابوبکر پدید آورد که او را «صدّیق امّت» گردانید[۱]: [...]
بنده حقیر چند سالی آثار مولوی را خوانده ام و با آن زندگی کرده وتعصب زیادی هم به آ ن داشتم. ولی … .دوستان علاوه بر اینکه مولوی شعر زیبا و ذهن خلاق و استفاده فروان از آیه های قرآنی در شعر ها یش که بیانگر آگهی قرآنی بالا وآگهی در رشتهای زیادی را دارا میباشد . ایشان صد در صد شیعه نیستند و بلکه بسیار مواری در ذهن بنده است در آثارش که مخالف شیعه وعقاید ناب شیعه است و متاسفانه اگر شما با عقاید ناب شیعه که در قران حکیم وسخنان معصوم ع میباشد آشنا نباشید مولوی را اسطوره خواهد دانست در صورتی که الن مفهمم چرا علما ایشان را رد می کنند برای تحقیق کتاب توحید حقیقی دکتر فقیهی وقبل از آن باید بدانید مرجع ما برای سنجش کتاب خدا وکلام معصوم ع هر موقع این موضوع براتون جا افتاد دیگه معنی غربت میفهمی.البته مطالب بالا را نخوندم و دیدم صحبت از مولاناست خواستم تجربه ام را انتقال بدم الله اعلم باصواب
[پاسخ]
اگر بخواهی طلا را هم استخراج کنی مقادیر زیادی ناخالصی دارد حالا شما از خوبی های مثنوی استفاده کن بدی هایش را واگذار هیچ چیز در این دنیا جز چیزهایی که وابسته مطلق به ذات اقدس اله چه مستقیم وچه غیر مستقیم هستند کامل نیست.والسلام
[پاسخ]
محمد لابلخی پاسخ در تاريخ تیر ۲۷م, ۱۳۹۱ ۳:۲۱ ب.ظ:
من یک لیوان شربت به شما می دهم که مقدار کمی سیانور دارد شما نوش جان بفرمایید و از شربتش استفاده کنید .
یک قابلمه آبگوشت هم به شما می دهم که یک قطره خون در آن افتاده و مستهلک شده شما نوش جان بفرمایید .
این است مثال فلسفه و مثنوی که به خورد بندگان خدا می دهید .
[پاسخ]
مولانا در غزلیات می فرماید :
هرک آتش من دارد ، او خرقه ز من دارد
زخمی چو حسین استش ، جامی چو حسن دارد
( غزل ۶۰۴ )
کمی فکر کنید و کمی ایمان و وجدان داشته باشید و بزرگان مکتب رسول الله را به سخره مگیرید .
به فرمایش مقام رهبری ، آن سنی که به مقدسات شیعه توهین می کند نادان و دشمن است و آن شیعه هم که به بزرگان اهل سنت بی احترامی می کند ، یا جاهل و یا مزدور است .
[پاسخ]
ناشناس پاسخ در تاريخ تیر ۲۷م, ۱۳۹۱ ۳:۱۸ ب.ظ:
ما غلط کنیم به مقدسات اهل تسنن اهانت کنیم .
اما جهاد با بدعت گزاران و منکرین «لا إله إالا الله» واجب است .
فیلسوف می گوید من لا اله الا الله نمی گویم چون همه چیز تطورات خداست من فقط الله می گویم .
[پاسخ]
مولانا جلال الدین محمد بلخی خداوندگار عشق و عرفان
مثنوی اصل اصل اصل دین است از درک خشک مغزان خارج
و کیست مولا آنکه آزادت کند انگار مولای شما شما رو آزاد نکرده که ایجوری متحجرانه مزخرف می گویید اگر مثنوی معنوی نیست به همه چیز شک کنید یا حق
[پاسخ]
چرا دوستان اشاره به این نمیکنند که مولانا چه اشعار پرشوری درباره حضرت علی (ع) سروده ، اگر این اشعار را با اشعاری که درباره خلیفه اول و دوم گفته مقایسه کنیم، میبینیم که مولانا علاقه بسیار بسیار زیادی به علی (ع) داشته ، اصولا در میان صوفیان علی مقامی والاتر از بقیه دارد.
یک نکته را هم فراموش نکنید همه چیز را سیاه سیاه یا سفید سفید نبینید ، جز معصومین و پیامبران هیچکس سفید خالص نیست. به مولانا هم نه به عنوان مراد و مرشد نگاه کنید نه به او توهین کنید. مسایل خوبش را جدا کنید و آن را که نادرست است به کناری بنهید.مولانا هرچه باشد از مفاخر ملی است.
[پاسخ]
۲۹م ,اردیبهشت, ۱۳۹۱ در ۱۲:۵۷ ق.ظ
سلام
۱)امام رضا(ع)در دستورالعمل طبی به مامون لعنت ا…علیه اورا با نام
یا امیرالمومنین خطاب می کنند که از روی تقیه می فرمودند والا امام(ع)
آگاه بودند که این لقب برای مامون نباید بیایید.
۲)امیرالمومنین گفتن در این کتاب هم به آنها از روی تقیه بوده چون در
عصری زندگی می کردند که حاکم سنی حکومت می نمود و شیعه نفس نمی
توانست بکشد.
خودتان را نگاه نکنید که در عصری زندگی می کنید که راحت نام امام علی
(ع)را بر زبان می آورید دورانی بر شیعه گذشت که شیعه کشی مرسوم بود و
چه علمایی از ما را که به شهادت نرساندند مثل شهیداول وشهیدثانی و
شهیدقاضی نورا…شوشتری و…که همه توسط برادران ناتنی(سنی ها)شهید
شدند.
[پاسخ]
karim پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۱ ۵:۴۵ ق.ظ:
اولاآن دستورالعمل طبی را هیچ یک از علما ومحدثین نتوانستن ثبات کنندکه امام رضا خدشان نوشته باشدویک تحقیقی کنید
ثانیاشما امام رضا رابامحمدبلخی مقایسه میکنیدشرایط امام رضاراکه از مدینه تحت نظر بود وکاملا مراقب حضرت بودند محمد بلخی رانه مراقب بودند نه واجب بوده که چنین کتابی بنویسه که حالا هم نوشته چه دلیلی داشته ایجوری تقیه کنه یکبار هم یه چیز کوچک بگه کافیه
ثانیاتقیه درجایی است که جان درخطر باشدیعنی هنگام نوشتن کل مثنوی که ۴۲ مرتبه نام ابوبکر و۵۵ بار نام عمر را آورده همش شمشیر بالای سرش بوده گفته اند بنویس فکر می کنید چندسال طول کشیدمثنوی را بنویسددرضمن اینهمه علمای ما تقیه کردند در طول ۱۲۰۰سال کدام از این واژه استفاده کردند؟
تعصب را کنار بگذارید
[پاسخ]
fars.tv/uploads/audio/ecSapLkccDaiNDnIybqC.mp3 پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۱ ۹:۱۱ ق.ظ:
پس شهید اول و ثانی و سایر علما همه سنی اند ژس کتابهای فقهی را دور بریزید و بعنوان صندلی روی آن بنشینید
[پاسخ]
محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۱ ۶:۰۸ ب.ظ:
آقای ام پی تیری
شما برو بردار بیار به ما نشون بده
که کجا علمای ما تقیه کرده اند
برو بیار ببینیم حداقل و مقایسه کنیم
[پاسخ]
محمد نوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۹۱ ۶:۰۴ ق.ظ:
جالب اینه که هر جا معصوم تقیه کرده یا هر جا که فقیه تقیه کرده
شما دچار تردید نمیشوید
و واقعا هم تقیه اشان جوری بوده که شما متوجه تقیه ی عالم میشوید
اما این آقایان مولوی و ابن عربی یه جوری تقیه کرده اند که با هیچ سیریشی نمیشه تقیه را به کلامشان چسباند
چون تقیه نبوده و شما میگویید تقیه
البته اگه ثابت شود او سنی است هم فرقی به حال طرفدارانش نمیکند چون به او ایمان دارند .
[پاسخ]
محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۳ ق.ظ:
آقای حسینی سلام
خدایی این استدلال شما از آن استدلال های آبکی بود
که اگر بنا به این استدلال ها باشد بنیان شما را ما هوا میبریم
فقط چون نمیخواهیم آبکی آبکی استدلال کنیم از این کار ها نمیکنیم
و گرنه در منابع ما آمده است
در کتب رجالی و تاریخی آمده است
که هشام بن حکم الیهات ارسطویی را رد کرده است
اصلا کتاب نوشته در رد الهیات ارسطویی یا همان ما بعدالطبیعة
ما الان میگوییم امام زمان در توقیعشان نوشته اند که حلاج لعنة الله علیه است حالا شما هزاران هزار ان قلت می آورید که اینگونه نیست
من مطمئنم
اگر در رد ابن عربی و مولوی نص صریح از معصوم وجود داشت هم
فرقی به حال شما نمیکرد
هر چند معاصر نبوده اند مولوی ها و محی الدین ها
اما معاصرین ائمه علیهم السلام از طایفه ی عرفا و صوفیه
حسابی مورد طعن و لعن و ذم قرار گرفته اند
از جمله همین حسن بصری و حسن بن منصور حلاج
اما کو گوش شنوا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه از این استدلال های آبکی زیاد هست
واقعا بشینید علمی استدلال کنید
استدلالی که اگر خصم شما هم با آن بر شما حجت آورد از او بپذیرید
آنچه بر خود نمیپسندی بر دیگران هم نپسند
[پاسخ]
محمدنوروزی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۹۱ ۱۱:۰۶ ق.ظ:
آقای حسینی
آقای حسینی
چرا فقهای ما تقیه نمیکرده اند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا فقهای ما تقیه نمیکرده اند
اما راه به راه
و جمله به جمله
و کتاب به کتاب
و لحظه به لحظه
و فصل و فصل
و باب و باب
در کتب عرفا تقیه نامه آمده است ؟؟؟؟؟
چرا ؟؟؟؟
چرا فقط عرفا تقیه میکرده اند
البته
عرفا بیشتر از فقها تقیه میکرده اند تا حاکمان
چون اصولا حاکمان را خلیفة الله میدانسته اند
و طبق نظریه ی وحدت وجود و عین ثابت
همه خوبند
و طبق نظریه جبر هم همین است که خدا خواسته
عارف خوب میسازد و میسوزد و در برابر قضای الهی لب بر نمیآورد
[پاسخ]